تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی - خاطرات دیگر

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

نریمان مریدپور

برخورد غیر فرهنگی

 در سالهای 50-49 در کلاس ششم (پایان مقطع ابتدائی) مشغول تحصیل بودیم و فاصله ی روستای کرکاس تا شهر     عباس آباد (حدود 7 کیلومتر) را که 3 کیلومتر آن خاکی و عمدا ً گل آلود بود و ما دانش آموزان مخصوصا ً در فصل پاییز که روزها کوتاه بود صبحهای خیلی زود و نسبتا ً تاریک از منزل خارج می شدیم و پیاده و از میان شا لیزارهای امرجکلا به مدرسه  می رفتیم و به جاده آسفالته که می رسیدیم، چکمه هایمان را می شستیم تا مرتب وارد شهر شویم، گاهی وقتی به ابتدای شهر می رسیدیم صدای بلند و دسته جمعی "آمین" دانش آموزان صف بسته، ناگهان مانند گله ای آهو که صدای وحشتناک غرّش شیری را شنیده باشد، ما را از جا می کند و رَم می کردیم و پا به فرار بهسوی صدای آمین!! می گذاشتیم امّا علت آن!...

 اوایل باز شدن مدرسه ها بود ما که پیاده این همه مسیر را صبح می رفتیم و عصر بر می گشتیم (مدرسه دو نوبت صبح و عصر بود). درطول مسیر از اتوبوسهای شرکت ایران پیما و پی ام تی (شهسوار- تهران)با اشاره دست ساعت رامی پرسیدیم و آنها از صفحه ی تاخوگراف اتوبوس با انگشتان به ما می گفتند (مثلا ً7:30)، ما شروع به دویدن می کردیم، یکی از روزها جلوی مسجد جامع عباس آباد که رسیدیم صدای زنگ را شنیدیم به سرعتمان افزودیم اما وقتی به درب مدرسه فردوس رسیدیم هنوز بچه ها به صف نایستاده بودند که ناظم آقای..... دروازه را بست! و ما را می دید که بیرون دروازه هستیم.... صف بسته شد، دعا خوانده شد ما مضطرب و پریشان بیرون نظاره گر بودیم، بچه ها به کلاسها رفتند، پس از چند دقیقه معلمها هم به کلاس درس رفتند و بعد از زمانی نسبتا ً طولانی که بیشتر عمدی بود، دروازه را باز کرد و همه ما را به دفتر برد که چرا نیم ساعت دیر کردید که با صدای همراه با ترس گفتم: ما دیر نکردیم شما دروازه را زود بستید که: سیلی به صورتم زد که فکر کنم هنوز صدای زنگ کشیده را حس می کنم، سپس با ترکه انار که بعضی از دانش آموزان برایش      می آوردند ما بچه های واقعا ً بی گناه را هر کدام به جرأت یادم می آید هر دستی 5 ترکه زد که خدا می داند اثر سوی آن تنبیهات را در دستهای خود می بینیم و این کار در طول سال بارها و بارها تکرار می شد و ما که عقلمان نمی رسد که حتی از او به خدای خودمان هم شکایت کنیم، همیشه لعنتش گفتیم. حالا می بینیم که خدای عادل هیچ وقت از سر تقصیراتش نگذشت و وجهه معلمیش که همانا احترام دانش آموز به معلم است را از او بازستاند. این خاطرات نقطه ی سیاه دوران تحصیل من بوده است.

 و مواردی دیگر که در حوصله برنامه نمی باشد.

خاطره خانم شهناز رنجبرها

مربوط به كلاس سوم دبستان

نام معلم آقاي خالقي

يك روز كه امتحان كاردستي داشتيم من يادم رفته بود كاردستي درست كنم به خاطر همين نيز ترسيدم چون معلم گفته بود هركس كه كاردستي نياورد هم يك صفر خواهد گرفت و هم تنبيه خواهد شد.بنابراين من و چند تن از دوستان كه كاردستي نياورده بوديم به انباري پشت مدرسه رفتيم كه در آن كاردستي و مواد زائد بود و چون خودمان نمي توانستيم از داخل انبار كاردستي برداريم به دو نفر از پسران گفتيم تا برايمان اينكار را انجام دهند.آنها چند كاردستي را برداشتند اما همينكه ميخواستم آنرا بگيرم يكي از بچه ها داد زد كه داخل انباري جن است.همه فرار كرديم و من از ترس به زمين خوردم و تمام لباسم كثيف شد.بالاخره موقع امتحان فرا رسيد و معلم مرا صدا زد و از من كاردستي را خواست و من هم با حالت گريه به ايشان گفتم كه كاردستي را در خانه جا گذاشته ام بنابراين معلم به من صفر داد اما چون ميدانست كه قرائت فرآن من خوبست در حقيقت مرا به قرآن بخشيد و از تنبيه من صرف نظر كرد.

 

خاطره آقاي نصراله پهالي

 

چون به مدرسه علاقه آنچناني نداشتم همواره در فكر فرار از مدرسه بودم و به همين علت پدرم تصميم گرفت كه همراه من به مدرسه بيايد تا در راه فرار نكنم و من هم بعد از رفتن پدرم بالاي درختي در باغي كه در نزديكي مدرسه بود مي رفتم و تا موقع بازگشت بچه ها از مدرسه در لابلاي شاخ و برگ آن پنهان مي شدم.بعد از گذشت چند روز معلم  كه متوجه غيبت مكرر من شده بود با نگراني زياد به خانه ما آمد و موضوع غيبت من را به پدرم اطلاع داد.پدرم نيز راجع به اين موضوع چيزي به من نگفت اما صبح فردا به تعقيب اينجانب پرداخت و وقتي پنهان شدن من را روي درخت مشاهده نمود من را پائين آورد و به شدت تنبيه نمود.از فردا مجبور شدم كه در كلاس درس حاضر شوم ولي وقتي رفتار پر از عطوفت معلم خود را ديدم به مدرسه و كلاس درس جلب شدم و متوجه اشتباه خود شدم.اما متاسفانه به خاطر مشكلات زندگي نتوانستم تحصيلاتم را به پايان برسانم.

 

خاطره آقاي محمد بااوج

سال دوم راهنمائي و يك ماه به امتحات مانده بود و ما مي بايست در اين مدت باقيمانده نمرات خوبي بگيريم تا سطح نمرات مستمرمان بالا برود.

يك روز امتحان علوم داشتيم ولي من به اشتباه جاي آن حرفه و فن را حسابي خواندم و فرداي آنروز خوشحال از اينكه درسم را خوب خوانده ام و نمره خوبي نيز خواهم گرفت در سر جلسه حاضر شدم اما وقتي معلم سؤالات را پخش كرد زماني كه ديدم سؤالات از كتاب علوم طرح گرديده متوجه اشتباه خود شدم و من اگر در اين امتحان نمره نمي گرفتم تجديد مي شدم بنابراين مستاصل از همه جا تصميم به تقلب گرفتم و با تقلب بالاخره نمره ناپلئوني 10 را گرفتم اما توانستم اين نمره را براي امتحان بعدي جبران نمايم و اين براي من عبرتي شد تا بعد از اين به برنامه هفتگي توجه كنم

 

خاطره آقاي محمد جاني پور

خاطره خوبي كه گاهي برايم تداعي مي شود اين است كه روزي امتحان رياضي داشتيم و من از بخت بد شب امتحان به سختي مريض شدم و روي اين اصل نتوانستم درس بخوانم.فرداي آنروز سر جلسه حاضر شدم و در حاليكه كمتر از سؤالات سر در مي آوردم لطف معلم احكام شامل حالم شد و با كمك او توانستم حداقل نمره قبولي را بگيرم.اكنون كه به اين موضوع فكر مي كنم درمي يابم كه با اينكه كار آن معلم خلاف قانون بوده است اما چون مي دانست كه من شاگرد بي نظمي نيستم و فقط به علت بيماري درسم را ياد نگرفته ام به من ياري رساند و من نيز هيچگاه لطف او را فراموش نمي كنم و در هرجا كه هست براي او طلب خير مي نمايم.

 

خاطره آقاي فرشيد كوچكپور

سال تحصيلي كه با پانزده خرداد 1342 پايان مي پذيرفت بود و من در مدرسه علميه تهران كه آنروزها در پشت مسجد سپهسالار و جنوب مجلس شوراي ملي سابق واقع شده بود در سال اول دبيرستان مشغول تحصيل بودم.در اين روز فراموش نشدني مردم ترتيب يك راه پيمائي را داده بودند كه از خيابان ري شروع و در مقابل مجلس انتهاي راهپيمائي و شروع تظاهرات مردمي بود.در اين حالت نيروهاي پليس هم مواظب راهپيمائي بوده و سراسر خيابان ري و سيروس تا ميدان بهارستان را اشغال كرده بودند كه ناگاه تيري شليك شد و به دنبال آن تيراندازي آغاز گرديد در اين زمان دانش آموزان هم از كلاسها بيرون آمدند و در پشت بام دبيرستان سنگر گرفتند و عده اي تظاهرات را نظاره مي كردند و تعدادي ديگر آجرهاي لبه پشت بام را كنده و به سوي نيروهاي ضد مردمي پرتاب مي كردند من هم كه از اينكار بچه ها خوشم آمده بود نيز دست بكار شده و تا آمدم آجري را به طرف نيروهاي انتظامي پرتاب نمايم آنها مرا ديدند و شروع به تيراندازي نمودند و متاسفانه گلوله به يكي از بچه هاي كلاس سوم  ما بنام چاوشي اصابت نمود و من كه تا آن موقع گلوله خوردن و فرياد ناشي از زخم آنرا نديده بودم بهت زده نعره ميزدم اما چه فايده كه بعد از چند لحظه اين دانش آموز فداكار كه شهيد گرديد بود پيكر بيجانش روي دست همكلاسيهايش از درب مدرسه به بيرون آمد و من هيچگاه اين خاطره فراموشم نمي شود.

 

خاطره آقاي سعيد سياحي

مربوط به سال 1357

سال آخر دبيرستان را كه در تهران سپري ميكردم مقارن با سال 1357 بود وتظاهرات كمابيش شروع شده و ما نيز مانند بقيه مردم در راهپيمائي ها شركت مي نموديم.يكروز در يكي از راهپيمائيهاي جلوي دانشگاه تهران كه تقريبا كانون تظاهرات تهران به شمار مي رفت من و معلم ادبياتمان شركت كرديم كه ناگهان گلوله اي به معلممان اصابت نمود كه مرا  دچار بهت و حيرت نمود فورا به كمك چند نفر وي را به آمبولانس رسانديم و من بعنوان شاهد ماجرا با دبيرمان همراه شدم و ضمن گفتگو با او مدام اين كلام را مي شنيدم كه ميگفت هيچگاه امام را تنها نگذاريد و شما آينده سازان اين مملكت هستيد و از هيچكس و هيچ چيز نهراسيد.ولي من زماني دريافتم كه او يكي از ياران نزديك و وفادار امام راحل بود كه ديگر دير شده بود و وي شهيد گشته بود.يادش گرامي و راهش پررهرو باد.

خاطره مربوط به آقاي محمدرضا شجاعي

در زمان حنگ يا هشت سال دفاع مقدس شهرهاي مرزي ايران كه با عراق همسايه بودند نسبت به قسمتهاي شرقي بيشتر مورد حمله قرار مي گرفتند . بنده هم در زمان نوجواني بودم و در استان كرمانشاه زندگي مي كرديم.

در آن روزها هواپيماهاي عراقي روز و شب نمي شناخت و هر چند ساعت به چند ساعت مانند دسته ايي از كبوترها بر روي بام خانه ها رژه مي رفتند و بمباران مي كردند . شبها نور چراغ خانه ها جلوه ي بيشتري از زندگي را نشان مي داد براي همين روي پنجره ي تمام خانه ها پلاستك هاي مشكي كشيده بودند تا نور خود نمائي نكند و هواپيما هاي عراقي جان كمتري بگيرند . بعد از بمباران هاي متعدد كه مردم زيادي شهيد مي شدند راديوي عراق اعلام مي كرد ما پادگانهاي كرمانشاه را هدف قرار داديم ولي مردم عراق غافل از اينكه شهرهاي كرمانشاه روز به روز با خاك يكسان تر مي شد.

براي ما شنيدن صداي آژير قرمز كه همه روزه به طور مكرر به گوش مي رسيد امري عادي بود و بهمين علت به رفتن به جان پناه هائي كه به اين منظور ساخته شده بود زياد عجله به خرج نميداديم اما غافل از اينكه روزي اين بمبها به ما هم نزديك مي شوند.در مدرسه بوديم و من در سال اول راهنمائي مشغول تحصيل بودم و مدرسه ما در كنار مسجد جامع قرار داشت آنطرف مسجد نيز دبيرستان ديگري واقع شده بود بنام دبيرستان پسرانه كزازي.روزي آژير به صدا در آمد و بعد از چند لحظه صداي انفجاري وحشتناك ما را ميخكوب كرد تمام شيشه هاي مدرسه شكست و اين باعث شد كه همگي به پناهگاه هجوم ببريم و بعد از اينكه وضعيت عادي شد با بيرون آمدن از پناهگاه ناباورانه به مسجدي برخورد كرديم كه به ويرانه اي مبدل شده بود اما با كمال تاسف بايد گفت كه اين تمام ماجرا نبود در حاليكه لباسهايمان خاكي شده بود روي خرده شيشه ها براه افتاديم اما وقتي به دبيرستان رسيديم آنچه را كه نبايد مي ديديم به چشم مشاهده نموديم.يكي از بمبها به دبيرستان اصابت نموده بود و اغلب دانش آموزان شهيد و چند نفري نيز مجروح شده بودند خوشا به سعادت شهدا.بعد از اين حادثه مدارس براي مدتي تعطيل گرديد.روزهاي جنگ تحميلي پر از خاطرات تلخ و شيرين است كه يكي از آنها را برايتان تعريف نمودم اميدوارم كه شما با داشتن اين همه امكانات قدر رفاه و امنيت را بدانيد و با خوب درس خواندن بتوانيد ايران عزيز را بسازيد.

 

 

خاطره آقاي سيد محسن معصومي

مربوط به كلاس اول دبستان به نام شوق مدرسه

به علت علاقه زيادي كه به مدرسه رفتن داشتم هنوز 2 سال به مدرسه رفتنم وقت باقيمانده بود كه من دور از چشم مادرم به مدرسه مي رفتم.ومادرم نيز بي خبر از همه جا به دنبالم مي گشت تا اينكه يكروز از سوي مدرسه به ايشان اطلاع دادند كه فرزندتان در مدرسه است وي نيز به مدرسه آمد وبا وعده و وعيد وقول خريدن كيف مرا با خود به منزل بردند.منهم كه بعد از گذشت چند روز متوجه شدم كه از كيف خبري نيست مجددا به مدرسه رفتم.اوليا دبستان كه از علاقه و همچنين عزم راسخ اينجانب مطلع شدند اجازه دادند كه در كلاس پيش دبستاني به فراگيري مشغول شوم و منهم به صورت مستمع آزاد و  غيررسمي ودر بعضي اوقات به صورت يكروز درميان به مدرسه رفته سال بعد هم چون سن من اجازه ورود به سال اول را نميداد دوباره در كلاس پيش دبستاني مشغول گرديدم ولي توانستم دروس سال اول را با موفقيت و با معدل بيست امتحان دهم ولي چون قانون اين اجازه را به من نميداد كه به كلاس بالاتر بروم سال بعد هم در كلاس اول نشستم و اينبار به طور رسمي درس را آغاز نمودم وهمواره تمام حواسم متوجه تدريس معلمم بود و به هيچ چيز ديگر توجه نداشتم و اين موضوع باعث گرديد كه بيشتر مطالب را در سر كلاس ياد بگيرم و معمولا در منزل به غير از نوشتن مشق كار ديگري نداشته باشم به اين ترتيب در تمام دوران تحصيل شاگرد ممتاز مدرسه شناخته شدم.با تشكر و آرزوي موفقيت براي تمامي دانش آموزان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط عباس  |