تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی - 9 خاطره

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

                                             به نام خدا

طرح خاطره نویسی اولیای دانش اموزان پیش دانشگاهی تابش نور دی ماه 83         

            نام و نام خانوادگی:سید بابک تقریری

 

هنگامیکه در کلاس اول دبستان در دز فول درس می خواندم در اوایل اردیبهشت ماه زمانی که هوای دز فول تقریبا گرم شده بود پدرم با مراجعه  به دبستان از معلم چند روزی مرخصی گرفت تا به اتفاق دوستانش که من هم باید همراه ان ها می رفتم .تصمیم داشتند که کنار رود دز واقع در شمال

شرقی دز فول بروند.ان ها از اب و هوای خشک دل چسبی برخوردار بود.یادم هست که شب برای شام کله پاچه تدارک دیده بودند.جای شما خالی بود.رختخواب هم برای خواب فراهم کرده بودند و پدرم با بد خوابی من  ا شنا بود و می دانست که من در خواب زیاد حرکت می کنم و به همین دلیل هنگام خواب سنگ بزرگی ا ماده کردند و کمرم را بوسیله طناب به سنگ بستند تا بوسیله سنگ از غلطیدن من در ا ب جلوگیری کنند. ان شب دوستان تا نیمه شب نخوابیدند و به این حالتی که من پیدا کرده بودم می خندیدند.و این واقعا یک خاطره ی شیرین از دوران دانش ا موزی من بود که هیچ وقت فراموش نخواهد شد.

 

 

           نام و نام خانوادگی:حسن عبادتی شهرستانی

 

   کلاس اول راهنمایی بودم که اقای قلی پور معلم ابیات برای ما یک موضوع انشاء در خصوص ((تهیه ی یک گزارش از یک روز تعطیل))به ما داده بود.اقا من بر اثر تنبلی گزارش را ننوشته بودم.در کلاس بعد از ان که چندتن از هم کلاسی ها انشاء خود را خواندند نوبت به من رسید اما همانطور که گفتم گزارشی  ننوشته بودم .ولی از ترس فقط دفتر سفید خود را گرفتم و رفتم شروع به خواندن کردم. نمیدانم چه چیزهایی اسمان و ریسمان کردم که خیلی سریع معلم همه چیز را فهمید من خیلی ترسیده بودم ولی اقای قلی پور از بچه ها خواست که مرا بخاطر انشاء خوب تشویق کنند و همان باعث شد که بعد از ان کار خود را بهتر انجام دهم .

 

 

             نام و نام خانوادگی:نادر رستمی

 

   در سال53بود که برای ما معلم ریاضی از طرف مدیر مدرسه معرفی شد و چون معلم ریاضی یک خانم بود و به خاطر اینکه این خانم در ان موقعیت بی حجاب بود و پوشش کامل نداشت . بچه ها با دیدن ان معلم او را مسخره کرده و ان خانم با دیدن ان صحنه رفت و دیگر بر نگشت . مدیر بچه های کلاس را شدیدا تنبیه کرد .و ما یک ماه بدون معلم بودیم تا این که یک ماه معلم مرد برای پایه پنجم دبستان امد و به ما درس داد .

 

 

             نام و نام خانوادگی:حسن منصور سارلو

 

    مادرم که تحصیل نکرده است و خاطره ای نمیتواند داشته باشد. پدرم هم فقط در شهرداری یکی از همکار نشان جای معلم به ان ها تدریس می کرد (مانند نهضت سواد اموزی)فقط عصرها تشکیل می شد و هدف از تشکیل ان کمی یاد گرفتن و نوشتن بود و ایشان هم خاطره ای ندارند که برای شما عنوان نمایند .

 

 

             نام و نام خانوادگی:فرامرز عبدالملکی

 

     با سلام به شما عزیزان .

کلاس اول راهنمائی بودم دبیر ریاضی سخت گیر و با جذبه به نام اقای حسینی داشتیم. یکی از جمعه ها عروسی یکی از بچه های محل ما بود . من به اتفاق دوستانم با همراهان داماد به منزل عروس رفتیم(((به اصطلاح عروس دنبال)))من قسمت جلوی مینی بوس نشسته بودم متا سفانه دبیر ریاضی من را در مینی بوس دید.فردای ان روز اولین نفری که باید پای تخته برود من بودم راستش درس ریاضی را اماده نکرده بودم.

تنبیه جانانه ای شدم و این خاطره هیچ وقت فراموش نمیکنم . 

 

 

            نام و نام خانوادگی:محمد علی عشقی

 

    یکی از روز های پاییز بود. صبح مثل هر روز من و برادرم منصور که دو سال از من بزرگتر بود ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم که بعد از انجام یک سری کارها ساعت 5/6 به طرف مدرسه راه افتادیم . مدرسه ی ما در ده مقابل بود. و از خانه ی ما حدودا3 کیلومتر فاصله داشت.

باید از یک دره و رودخانه عبور می کردیم تا به مدرسه برسیم . در ان روز امتحان داشتم و وسط امتحان بود که معلم بالا سرم ایستاد و وقتی دید که دارم با پشت سری خودم صحبت می کنم یک کشیده ی محکم زیر گوشم زد طوری که جای انگشتان دستش روی صورتم مانده بود.و بعد از10 دقیقه دید هنوز صورتم قرمز و کبود است به من گفت:برو و صورتت را بشور و وقتی برگشتم10 تا10 شاهی که می شود 5ریال به من داد که به دلیل کبودی صورتم وقتی به خانه برگشتم چیزی نگویم.

ما همیشه تا غروب در مدرسه می ماندیم چون بعد از ظهر ها هم درس داشتیم و چون راه مدرسه تا خانه دور بود ناهار خودمان راهم در مدرسه می خوردیم . وقتی برای ناهار امدیم بیرون دیدیم که از ده مان دود بلند می شود . معلم خود را با خبر کردیم که ده مان اتش گرفته مدرسه تعطیل شد و همه به ده رفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم که 40 تا خانه اتش گرفته . من هنوز صحنه ی ریختن ستون های خانه ی خودمان را از یادم نرفته.

تمام اذوقه و وسایل زندگی مان از بین رفته بود.ما شب های بعد را داخل چادر سپری کردیم تا خانه ی جدید مان ساخته شد.  

اولیای محترم دانش آموز : جبار نجف پور             نام و نام خانوادگی : قاسم نجف پور

اینجانب قاسم نجف پور فرزند محمد کاظم هستم که تا چهار کلاس بیشتر سواد ندارم که در آن زمان صبح تا ظهر در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم بعد از ظهر ها سر کار می رفتیم تا بتوانیم خرج خود را بدست آوریم در آن زمان با وجود معلمان سخت گیر مجبور بودیم کار کنیم با اینکه ترس از معلم ها داشتیم حتی اگر بعد از ظهر ها معلم خودمان را در کوچه می دیدیم از راه دور پا به فرار می گذاشتیم تا معلم ها ما را نبینند زیرا اگر بعد از ظهر ما را می دید فردا از ما درس می پرسید بلد نبودیم ما را به فلک می بستند. برای اینکه خرج خود را در آوریم مجبور بودیم که بعد از ظهر ها کار کنیم و شب ها درس بخوانیم من نمی دانم با این وضع که ما درس می خواندیم چطور همین چهار کلاس را گرفته ام خرج حاصل از درآمد نصف به خودمان می رسید و نصف  دیگر را به پدر ومادر می دادیم.

نام : محمد جای پور

هرگز یادم نمی رود دوره ی درس خواندن ویا آن کلاس و یا حداقل آن سال ها ی گذشته. دقیقاً یادم نیست که سال 1350 یا 1351 بوده است. که این چند سال برایم از تحصیلات در آکسفورد،کمبریج،و هاروارد خاطرات آن سه سال یا چهار سال تحصیل دوران ابتدائی در کلاس سیاهی دانش در دبستان سر لنگاءخاطره انگیزترین نه تنها دوران درسی بلکه زندگی ام بوده است. مخصوصاً در آن کلاس ها و در آن درس ها و در آن حال و هوای بسته ی تحصیلی و در آن روز و در آن زنگ کاردستی.

پس حال که بعد از سی سال مرکز پیش دانشگاهی از م اولیای فرزندان خواسته اند بار دیگر با دفتر و قلم و صفحه ی کاغذ آشتی کرده و هر یک خاطره ای از دوران تحصیل نوشته.

طبق معمول نمی دانم که در سال تحصیلی دوم یا سوم ابتدائی بوده ام زنگ کار دستی در کلاس زده شد و من وسطهای کلاس روی میز نشسته بودم که سپاهی محترم که نامش به خاطرم نمی آید از روی دفتر نمره تک تک محصلها را می خواند تا کاردستی های خود را نشان معلم دهند و معلم نیز نمرات فراخور آن کاردستی را در دفتر نمره ثبت و درج کند. فکر می کنید در این کلاس 50-40 نفری چند تا ادیسون و گالیله یا پاستور و یا مغز متفکر و با نبوغ داشتیم که کاردستی درست کنند و با نشان دادن آن نمره ی خوب بگیرند.هیچ.ولی چرا؟ شاید برایتان جالب باشد مثلاً معلم می خاند آقای رحمتعلی کاردستی را بیاور و او از جا بلند می شد، بسته به سلیقه ی دانش آموز 5 الی 2 پرتقال درشت از جیب در می آورد و روی میز گذاشته و معلم پس از نگاه به غالب و رنگ پرتقال مثلاً  به او 16 یا 18 می داد. آقای شربتعلی مثلاً 3 عدد تخم درشت می آورد یا حداقل یک وحله ناهار سپاهی را در سفره رنگی می کرد شاید 18 یا 19 می داد. اسم بنده محمد جانی پور را می خواند و من با آن فکر آینده نگریم در کلاس کاردستی نه از تخم مرغ خبری بود و نه از پرتقال درشت یک چکش با دو تکه چوب درست می کردم که پس از ارئه آن به سپاهی و نگاهی نفرت انگیز به کار دستی ام که در اصل از توان فکرم نشئت می گرفت و کار مرغکی و غازکی نبوده و کاردستی ام بوه معلم پس از تحویل آن یا 4 یا 5 به من می داد و کاردستی ام را پرت می کرد یک گوشه.

نام و نام خانوادگی : مجید بهروز

در سال های قدیم دانش آموزی بودم که نسبتاً نسبت به دیگران یک پله بالاتر بودم و چون د مدارس ابتدائی در هر کلاس یک معلم تدریس می کرد صمیمت خاصی بینمان وجود داشت من در مدرسه ی شهید معصومی واقع در قله سر یکی از روستاهای مجاور نشتارود درس می خواند. در آن زمان کسانی که درس می خواندند مورد توجه معلمان و کسانی که برای گذراندن اوقات فراغت به مدرسه می آمدند مورد تشویق معلمان قرار می گرفت در آن زمان پسر ها و دختر ها با هم در یک کلاس بودند. و معلمان واقعاً بچه ها را تنبیه بدنی می کردند. یکی از خاطراتی که تا عمر دارم فراموش نمی کنم این است که یک پسر که هم کلاسی مان بود طبق معمول درس نخوانده بود و مرد تنبیه واقع شد در زمان قدیم البته فقط در مدرسه ما گونی ای پر از گیاه گزنه می کردند و سپس پسرها را به داخل آن روانه می کردند این پسر خاطره ی ما هم همین داستان را داشت البته با یک اختلاف برای اینکه وقتی آن پسر را در گونی کردند و با چوب روی کیسه می زدند به آن پسرک حالت دیوانگی دست داد و با شتاب از گونی بیرون آمد و چوب دست معلم را برداشت و با شدت تمام، معلم را کتک زد و قتی عقده ی خود را خالی کرد از مدرسه فرار کرد و دیگر ادامه ی تحصیل نداد.

علی باباامرجی

یک روز زمستان که هوا بسیار سرد بود آنلللابلباتما در حیاط مدرسه برف بازی می کردیم و برف ها را به یکدیگر می زدیم و خیلی خوشحال بودیم که ناگهان معلم ریاضی ما از دروازه به داخل آمد و وقتی من برف پرتاب کردم خورد به سر معلم و معلم عصبانی شد و من را به دفتر فراخواند اما چیزی به من نگفت و بخیر گذشت.

رضا برجی

خاطره ای از مادر خود : برای اولین بار بود که به مدرسه می رفتم و بسیار ذوغ و شوق داشتم و همراه با خواهر خود بودم از شانس بد ما در همان روز اول مدرسه ی ما دچار حریق شد و مادرم دیگر نگذاشت که به مدرسه بروم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط عباس  |