تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی -

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

 

نام ونام خانوادگي: فرشيد حسين نيا

يكي ازخاطرات كه يادم مي آيد احترامات شاگرد و معلم آن زمان خيلي زياد بود.يادم هست يك روزي با بچه هاي هم كلاسي براي خريدوتفريح به مغازه رفته بوديم كه معلم ما آن جابود

وجلو آمد براي چي به مغازه آمديد؟!مگه شما درس ومشق نداريد هر چه سريعتر به خانه برويدوفرداي آن روز بخاطر همين موضوع ما را كتك زد.        

 

     نام و نام خا نوادگي:علي ملك محمدي

بهترين خاطره اي كه يادم مانده دوران كودكستان است . ما در اروميه زندگي مي كردم ومن آنجا به كودكستان مي رفتم روي ديوار لوحه اي بود كه ما بايد از روي آن اسم شكلها را مي گفتيم  نوبت به من كه رسيد من نام شكلها را گفتم تا رسيد به قرقره من گفتم قرقره و معلم  مي گفت بگو گرگره ولي من همان  قرقره را تلفظ مي كردم چون مي دانستم قرقره درست است.

 

به نام خدا

کلاس٠٨                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه مادردانش آموز : جواد حقانی

اولین روز مدرسه رفتن بود که من از مدرسه خیلی می ترسیدم و فکر می کردم مه معلم همیشه بی جهت، معلم باید من را کتک بزندو به همین دلیل بود که گریه می کردم و مادرم را مجبور می کردم که با من بر روی نیمکت داخل کلاس بنشیند،و حتی باید با من کتاب بخواند و به همین دلیل حدوداً یک هفته مادرم با من در داخل کلاس می نشست.این بهترین خاطرهی دوران مدسه یمن بود.

                                                                                        با تشکر از مدیر آموزشگاه

 

 

 

به نام خدا

کلاس٠٨                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه دانش آموز : سید ناصر حسینی مدنی- اولیای (سید محسن)

با سلا م!

من می خواهم بگویم که بهترین دوران زندگی برای یک فرد تا زمانی است که،در دوران خردسالگی و نوجوانی است، زیرا او باررفتن به مدرسه وآموختن دانش با دوستان و به مراتب با جامعه ی بزرگتر نیز آشنا می شود و همین موجب اجتماعی شدن و باعث ترقی و بالا رفتن سطح ومیزان شخصیت گرای ما می شود.

خاطره ها که بسیار زیادند و چون برخی از آنها با گذشت زمان از ذهن خارج می شوند اما بعضی از این خاطرات هرگر از ذهن خارج نمی شود،این است که در روز اول سال تحصیلی،حدوداَ 35 سال پیش به خاطر بازی گوشی و شیطنت در سر کلاس معلم گوش من را گرفت و به یکی از دانش آموزان گفت که برود و چوب اناری را از درخت داخل حیاط برایم بیاورد و چشمتان روز بد نبیند و آقا معلم به یکی ازدانش آموزان گفتکه دست وپای من را نگه دارد و او با ترکه ی انار 24 ضربه به کف پایم زد وهمین امر موجب گشت که من دیگر به مدرسه نروم وترک تحصیل کنم.!

 

به نام خدا

کلاس04                                                                                    دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه، دانش آموز : ابراهیم علی پور

بنده تا قبل از دستور امام (ره) که مبنی بر اینکه نهضت سواد آموزی در سراسر کشور برای ارتقاء سواد در سطح جامعه و سواد خواندن و نوشتن افراد بزرگسالو بیسواد مطرح شده بود هیچ گونه سوادی نداشته ام چون در  منطقه ای زندگی می کردیم که  شرایط ثانی برای با سواد شدن  وجود نداشت اما بعد از دستور امام (ره) که به کل جامعه ابلاغ شده بود بنده در کارخانه قایق سازی بع عنوان کارگر مشغول به کار بودم که درسال 1373 از طرف رئیس شرکت به کارگران اعلام شده بود که از شنبه 11/2/73 روزی 90 دقیقه کارگران برای سواد آموزی  به اتاقیکه بعد ها به عنوان کلاس درس انتخاب شده بود بیایند و دیگر همکاران در این کارخانه به مدت 4 سال از این موهبت الهی برخوردار شدیم و تا پایان مقطع ابتدایی را در کارخانه سپری می کردیم .بنده این سواد هرچند بسیار کم را به خاطر لطف خداوند و بعد امام (ره)  را به دست آوردم و  از این بابت خوشحال هستم در عصری که پیشرفت و تکنولوژی حاکم است حداقل ضرب اعداد رامی دانم .و به یاد دارمکه بنده و همکاران دیگر در شرکت در اولین روز کلاس برای تشکر از امام یک  حمد و سوره برای شادی روح آن بزرگوار خواندیم.

 

به نام خدا

کلاس03                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه، دانش آموز : علیرضا عزیزگاهی

خاطره ای را که من می خواهم ارائه کنیم برمی گردد به سال 79 که من در سال سوم راهنمایی بودم در مدرسه ی معراج مدیر ما  یک روز گفت  که یک اردوی تفریحی یک ساعته به یک نمایشگاه در هنرستان مسلمی خواهیم داشت که البته برای دانش آموزان سال سوم بود. بالاخراه روز موعود فرا رسید و یک اتوبوس آمد تا ما را به هنرستان ببرد . بسیاری از بچه ها سوار شدند و لی نوبت به نرسید و حدود نه نفر از ما ماندیم.

آقای مدیر گفته که بروید یک یا دو ماشین سواری بگیرید و به هنرستان بروید.ولی ماجرا از اینجا شروع شد که یک پیکان خالی چراغ زد  و ما دست نگه داشتیم و آقای راننده گفت که هر نه نفر سوار شوید.ما هر نه نر با زور و زحمت سوار شده و جا شدیم.در همان حال که ماشین تازه راه افتاده بود آقای مدیر از آن طرف خیابان فریاد زد که سوار نشوید خطرناک است. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و ماشین راه افتاده بود.ما به هنرستان رسیدیم و همان که به آن جا رسیدیم آقای مدیر هم رسید و سریع به سمت ما آمد و گفت شم حق رفتن به نمایشگاه را ندارید و باید به مدرسه برگردید و ما به مدرسه رفتیم تا یک ساعت بعد که مدیر آمد گفت که آن نه نفر بیایند به دفتر من با آن ها کار دارم . در دفتر انگار که یک دادگاه  تشکیل شده بود و آقای مدیر از ما خواست که درباره ی کارمان برایش توضیح دهیم و بعضی از بچه ها حرف هایی را گفتند و از خود دفاع کردند و در آخر کار به خوبی و خوشی با یک معذرت خواهی از مدیر  به پایان رسید.اگر چه من در سال سوم به نمایشگاه نرفته بودم ولی سال بعد که اول دبیرستان بودم دوباره به نمایشگاه رفتم ولی ای دفعه فرصت را از دست ندادم و سوار اتوبوشدم.نمایشگاه خیلی زیبا بود.

به نام خدا

کلاس03                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه، دانش آموز : میثم شیخ الاسلامی

سال 48 بود که من کلاس پنجم دبستان بودم و برادرم  کلاس دوم بود.مادر یک روستا زندگی می کردیم و کلاس ها مختلف بود و به دلیل کمبود جا از سال اول تا سال پنجم در یک کلاس می نشستیم.یک روز سرد زمستان برادرم تکالیفش را انجام نداده بود و برای پرسش به پای تخته خوانده شد و معلم از او درس پرسید اما برادرم هیج چیزی از درس بلد نبود. بعد معلم ما را همراه او به داخل حیاط برد و 5 دقیقه دست اورا زیر برف نگه داشت و بعد خواست که با ترکه او را تنبیه کند ومن از کلاس آمدم بیرون و با گریه از معلم خواستم که بهجای برادرم مرا تنبیه کند و چون دلم برایش سوخته بود . معلمان هم که از این  کار من متأثر شده بود از تنبیه کردن صر فنظر کرد و همان معلمان نیز در حال حاضر از خویشاوندان نزدیکمان می باشند و همیشه ا این موضوع در محافل خانوادگی یاد می کنند.

این موضوع قشنگ ترین خاطره ام از دوران مدرسه ام بود که به یادم مانده است.

 

به نام خدا

کلاس03                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه، دانش آموز : پژمان فولادی

کلاس اول راهنمایی بودم که در حفظ کردن ،تربیت رنگ ها  مشکل داشتم، هنگام امتحان درس نقاشی مجبور بودم که تقلب کنم .همه ی رنگ ها را مثل ترکیب سیاه+قرمز رنگ جگری به دست م یآید را روی ورقه ی کوچکی نوشتم و روی زیب شلوارم قرار دادم ،معل،متوجه موضوع شد و سراسیمه به سراغم آمد و من فوراَ آن ورق را در زیب شلوارم که قبلا باز کرده بودم انداختم و سریع زیب را بستم و معلم  نقاشی که یک زن بود همه جا از جمله زیر میز و نیمکت را گشت و موفق نشد وفقط من یک جمله به خانم معلم عینکی گفتم که او را متأسف و مجبور به عذرخواهی کرد و آن این بود که خانم معلم گرامی شما خیالاتی شدید و این خیالاتی شدن شما باعث شد که مرا جلوی سایر دانش آموزان مرا متقلب معرفی کنید.

در پایان بگویم که عمل خوبی را انجام نداده بودم و چون در حفظ ترکیب رنگ ها مشکل دلشتم به ناچار اقدام به این کار زشت کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط عباس  |