مرتضی و حسن بابا امرجی
موضوع:مدرسه
همانطور که همه ی ما میدانیم آموزش و پرورش در زمان گذشته با زمانی که اکنون در آن هستیم بسیار متفاوت بود و ما برای رسیدن به مدرسه باید راه زیادی را به صورت پیاده طی می کردیم .که آن هم به صورت دو شیفت صبح و بعدازظهر بود. البته میان همه سختی ها خاطرات تلخ و شیرین نیز زیاد است ولی یک خاطره ی جالب و شیرین که همیشه در ذهن من باقی مانده را برایشما می نویسم .: در کلاس پنجم ابتدایی معلمی داشتیم به نام آقای محمدی. زمانی که کلاس کار دستی داشتیم ایشان موادی مثل:مرغ.تخم مرغ و پرتغال را به عنوان کار دستی قبول داشت.و هر کس که مقدار بیشتری از این مواد رامی آورد نمره ی بهتری دریافت می کرد.ودر آخر کلاس همراه وانتی که آن را کرایه می کرد کار دستی ها را به منزل می برد.و خلاصه آن روزبا ذوق و شوق تمام کلاس را ترک می کرد و به منزل می رفت.
این بود خاطره ی من که امیدوارم برای شما جالب بوده باشد.
مهرداد مراد پسندی
موضوع:مدرسه رفتن
من برای اولین بار به مدرسه رفتم همراه مادرم در روزی که دو تن از برادرام در مدرسه بودند و من برای اولین بار بود که به مدرسه رفته بودم این برای من خیلی مشکل بود. که کلاس آمادگی زمانی که مادرم رفت به گریه کردن مشغول بودم .زیرا در آنجا انگار غریب به نظر می رسیدم و تا روزی که یکپسر با من شوخی پرداخت و با من دعوا کرد. من هم کله ی آن را به دیوار زدم و با برخوردی که با دیوار داشت سرش شکست و من رااز آن مدرسه به خانه فرستادن و روز بعد همراه با مادرم به مدرسه بر گشتم...
علی مراد پسندی
موضوع:مدرسه رفتن
پدرم می گه که ما ها صبح بلند می شدیم و در یک جا می ماندیم و تا وقتی که تمام پسر عموها در آن محل بیایند وبا هم به مدرسه برویم در راه رفتن به مدرسه با هم صحبت می کردیم تا به مدرسه می رسیدیم و در مدرسه همه در یک سطح بو دیم و تا هنگام ظهر که مدرسه تمام می شد با هم به خانه بر می گشتیم...
طرح خاطره نویسی اولیای دانش آموزان پیش دانشگاهی تابش نور
دی ماه 1383 امیر 03
سیدعلی میربابایی 03
سال دوم راهنمایی بودم و زنگهایی که ورزش داشتیم یک توپ به ما می دادند و حدودچهل نفر با آن بازی می کردیم و مجبور بودیم که برای گرفتن توپ زیاد بدویم و منبه دلیل آنکه زیاد می دویدم معلم ورزش مراصدازد و گفت که ازاستان یک بخشنامه آمده و خواسته اند یک گروه ده نفره را برای مسابقات دو میدانی معرفی کنیم و تو چون در ساعت ورزش زیاد می دوی یکی از افراد منتخب هستی وبایدحدود یک ماه دیگر در مدارس شهرستان مسابقه بدهی و افراد برتر به مسابقات استانی معرفی خواهند شد من خوشحال شدم و در این یک ماه خیلی تمرین کردم تا روز موعود فرا رسید و حدود 7کیلومتر را در این مسابقه دویدم و نفر اول شدم و طی مراسمی هدیه ای به من دادند که دیگر تصمیم گرفتم هرگز در مسابقات دومیدانی شرکت نکنم هدیه چیزی نبود جز یک چراغ قوه پدرومادرم در زمان قدیم که مدرسه کم بود به مدت یک سال به مکتب خانه می رفتند در دوران قدیم فلک می بستند و با چوب پایشان را می زدند و در این مدت کوتاه زبان فارسی و عربی را آموختند و بعد از یک سال به دلیل کشاورزی مجبور به ترک مکتب شد
جهان بخش خواجوند جعفری
بده پدر بزرگوار دانش آموز عزیز میثم هستم از بنده درخواست شده درمورد خاطرات مدرسه بنویسم.
بنده در نهضت سواد آموزی و تا کلاس چهارم ابتدایی درس خواندم.شبها از ساعت 7الی 9 شب در مدرسه ابتدایی درس می خواندم بنده در این مورد متاسفانه خاطره ای در ذهنم نیست که برایتان بازگو کنم. با تشکر از آقای اصغری.
رامین زاده بابا شاه راجی
اولا باید بگویم که دوران مدرسه هرگز فراموش نمی شود.آن روزها که ما به مدرسه می رفتیم یک معلم بیشتر نداشتیم که تمام درسها را به ما یاد می داد معلمی با قدکوتاه،کمی چاق،پیر و عینکی.روزی در کلاس علوم که درس در مورد حیوانات بود و بچه های بازیگوش سر کلاس قورباقه و مار آورده بودند و در کلاس رها کردند و صدای قورباقه در کلاس پیچید و مار به دنبال قورباقه بود و در کلاس غوغایی به پا شد.تا اینکه معلم متوجه شد امّا مار قورباقه را خورده بود.
سیّد جواد ایزد فرد
ناظم مدرسه به نام مرحوم ملاح صفر کلاس اول تدریس می کرد و یک چوب سیکا سی سانتی متری داشت و از ما سوال می کرد چنانچه جواب نمی دادیم با چوب روی سر ما میزد و سر ما باد می کرد.گذشته از آن در دوران سال پنجم و ششم ابتدایی مدیر مدرسه به نام شجاعی در یک روز بارانی زمستانی بود که در حال حاضر در دبیرستان دخترانه رازی می باشد.ده دقیقه دیر شده بود و ما چهار نفر را فلک بسته بود و با چوب انار پای ما را می زد.مرحوم هوشنگ فتح اللهی و معلم دیگر بعد از زنگ دوم(در شنبه،دوشنبه و چهارشنبه) در مدرسه والیبال بازی می کردیم و با ما رابطه دوستانه ای داشتند .
نام و نام خانوادگی : مهرداد خانه کشی نام کلاس : 07
اینجانب مسعود خانه کشی که تا کلاس پنجم ابتدای وبا سواد قرآنی خوانده است. در آن زمان مدرسه وجود نداشت . یک معلم بود و به بچه ها در خانه درس می داد .صبح و بعداز ظهر مدرسه بود مثل الآن نبود که بچه ها در روز جمعه استراحت کنند . ما درروز جمعه کارمی کردیم و دفتر آنچنان فراوان نبود از دفتر وسط یکی یک ورق قرض می کردیم. و بچه ها از مدرسه ترس داشتند چون بچه ها را می زدند و بچه ها شوق و ذوق برای رفتن مدرسه نداشتند به این خاطر بیشتر آدمهای آن زمان بی سواد بودند کمی از آنها دیپلم را می گرفت او را سرکار می فرستاد . مدیر ومعاون وجود نداشت بچه ها را نظارت کند وتازه معلم نبود سپاه دانش بود به جای خودت می آمد. درروستا به بچه ها درس می داد تا پنچم ابتدایی در اینجا درس می دادند و بعد بچه ها برای راهنمایی می خواستند بروند. علم کوه آن هم با پای پیاده ماشینی وجود نداشت و بچه ها با چراغ قوه به خانه می آمدند اول مکتب خانه در آنجا قرآن درس می دادند بعد از چند سال دیگر درس می دادند وسپاه دانش بچه ها را از یک تا پنچم درس می داد و آن موقع شب کلاس هم بود و معلم صبح درس می داد وبعد ارظهر از دانش آموزان درس را می خواست.
پایان
نام و نام خانوادگی : صالح خانکشی نام کلاس : 07
اینجانب آقای غضنفر خانکشی تحصیلات مدرسه خود راتا کلاس سوم ابتدایی گذرانده در زمان تحصیل پدرانمان کلاس مدرسه به صورت سپاه دانش بود, وپمدرسه آنها هیزمی بود و مدرسه توی خانه های محل به صورت شبانه روزیبود.وسپاه دانش هر دو سال عوض می شد.و معلم های دروس پایه ها به دستیک نفر بود ومدیرومعاون وجود نداشت ومثل الآن نبود که برای هر درس یک معلم وجود داشته باشد و کلاس های دخترانه و پسرانه یکی بود و خواندن ویادگیری در آن زمان بسیار خوب بود و امتحانات با تخته سیاه بصورت جمله سازی بوده است و اسم ریاضی آن زمان هندسه نام داشت و ریاضی وجود نداشت .
نام و نام خانوادگی : سهیل خانه کشی نام کلاس : 07
اینجانب بیوک خانه کشی تحصیلات دوره ی دیپلم برخوردار است.
در آن دوره که مدرسه می رفتیم مدرسه ی ما گلی بود و معلم های بد اخلاق داشتیم وبعد ازظهر باز هم مدرسه می رفتیم وقت آن چنانی برای درس خواندن نداشتیم و من که درس بلد نبودم پسر عموهای خودم رو می گفتم مدرسه نروید و آنها را از مدرسه منصرف می کردم .یک روز به خانه ی همکلاسی خودم رفتم ومادر آن از رفتن به خانه ی دوستم ناراحت شد وگفت که آن دوستم خیلی تجدید آورده است. ومادر آن دوستم به من گفت چند تا تجدید آوردی خیلی 7 تا تجدید آوردم و به آن دوستم که خیلی تجدید آورده بود گفتم 7و6 تجدید مهم نیست تک ماده می زنیم .امّا درباره ی خودمان در آن زمان بد اخلاق بودیم و یک روز که درس بلد نبودیم اولین روزما چیزی نگفتند وروز دوّم درس نخواندیم معلم مارو چیزی نگفت ولی دفعه ی سوم که درس نخواندیم معلم من رو به دستشویی برد و مدتی در نگاه داشت . پدرم در آن زمان یک قاطر داشت وخیلی ناجوان بود ویک روز با پدرم به جنگل رفتم وقاطر بار زدیم و آمدیم جلوی خانه که آمدیم قاطرروبروی خانه ما توی درّه افتاد .و در آنجا حرام شد . ویک بار ماشین خودم رو شستم وجلوی خانه گذاشتم وآن روز صبح بلند شدم دیدم ماشینم را دزد برده ویک مدّت دیگر خبر خوش آوردند که ماشینم پیدا شد . و هر چی بود این خاطراتم .
نام و نام خانوادگی : محمّد وردی پسندی
بهترین خاطره من از سال اول ابتدایی می باشدباوصف به اینکه مرحوم پدرمبا درس خوندنمان در مدارس مخالف بود. امّا برادر بزرگترم با شکستن درب صندوق که در آن شناسنامه ما نگهداری می شد شناسنامه مرا گرفت و مرا درمدرسه سپاه دانش پسنده سفلی ثبت نام کرده وبا دو ريال پولی که داشت یک ريال دفتر خریده و با یک ريال هم مداد پاکن دار و با یک جلد دفتر ده برگ درس خود را شروع کردم وآن شب برادرم کلی کتک خورد وسرانجام بعد از چندی روز پدرم بیمار شد وراهی بیمارستان شد ومن توانستم به تحصیل خود ادامه دهم این بود بهترین خاطره من .
نام ونام خانوادگی : کمال طربی
به نام آفریدگار بزرگ :
سلام دوستان خوبم. میخواهم خاطره ی از کلاس سوم راهنمایی برایتان باز گو کنم
روز یکشنبه بود طبق عادت هر روزه من و دوستم بعد از مراسم صبحگاه در حیات مدرسه می ماندیم و وقتی تک تک معلم های 3 زنگ امروز مان یا روزهای آینده می آمدند خیلی سریع به دوستان خبر می دادیم واگر معلمی نمی آمد خوشحال می شدیم. که آن ساعت را بیکاری داریم آن روز زنگ اول ادبیّات فارسی داشتیم ما طبق معمول در حیات منتظر معلم فارسی بودیم آقای کریمی از شانس بد ما آقای کریمی به همراه دانش آموزانی که بعد از صبحگاه آمده بودند به دفتر مدرسه رفت.وما او را ندیدیم او به دفتر رفت وبعد از آنجا به کلاس ما رفت در حالی که ما هنوز در حیات مدرسه منتظر آمدن آقای کریمی بودیم .و فکر می کر دیم که او هنوز نیامده سپس به دوستم گفتم که حالا که معلم نیامده برویم وبه دوستانمان خبر دهیم ولی هنگامی که می خواستیم در را باز کنیم ناگهان صدای معلم فارسی را شنیدیم که در حال درس دادن بود وبه خطر ترسی که از این معلم داشتیم به خاطر اخلاق سنگین وخشک آن وارد کلاس نشدیم و معلم نیز کسی به دنبال ما نفرستاد و برای ما غیبت گذاشت ما به حیات رفتیم واز واز عادت بدی که هر روز انجام میدادیم به تنگ آمده بودیم و از شانس بد ماآن روز امتحان ثلث دوم فارسی داشتیم و این موضوع بیشتر ما را عصبانی می کرد . آن قدر در حیات نشستیم که زنگ تفریح خرد و ما به رفتیم معلمان در راهرو دید وبه ما گفت که دیگر از ما امتحان ثلث نخواهد گرفت و ما بسیسار ناراحت شدیم به او التماس کردیم و به گریه افتادیم راضی نمی شد تا یکشنبه ی هفته ی بعد ما در کلاس نشستیم معلم به ما توجهی نداشت چون به ما گفت دانش آموزان بی انضبات بعد از کلاس تمام دانش آموزان کلاس نزد آقای کریمی رفتند و از آقای کریمی ما را ببخشند تا از ما امتحان بگیردو من و دوستم هم دیگر در حیات منتظر نماندیم و مانند دیگر دانش آموزان بعد از صبحگاه به کلاس درس وارد شدیم و از آنجا منتظر ماندیم تا معلم ها بیایند .
این یکی از بهترین خاطرات من بود پایان
نویسنده : مسلم مرتمی
