تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی -

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

باسمه تعالی

خاطره ای از: محسن رستمی

یکی از خاطره های که در دوره ای ابتدا بدانیم به وجود آمد ما در روستای خود فاقد مدرسه بودیم و برای مدرسه به روستای معلم کوه می رفتیم در آن دوران در روستای ما تز جاده و ماشین محرومم بودیم و فاصله ی روستای ما با مدرسه دور بود و دوران راهنمایی را در روستای کترا پشت سر گذاشتم و خاطره ای خوب من این بود که زمستان در روستای ما برف زیادی می بارید و ما برای اینکه برف زیاد بود نمی توانستیم به مدرسه برویم و در روستا ی خود شرو ع به برف بازی می کردیم.

متشکرم

جهانسوز رستمی

٣٠/١٠/۱۳۸۵

 

باسمه تعالی

خاطره ای از: مهران صیّادی

خاطره ای از پدرم

سال اول دبستان در همان روز های اول بود که روزی در کلاس نشسته بودم و درب کلاس را باز کردم و رفتم آب بخورم وقتی برگشتم معلم جلوی مرا گرفت و گفت: کجا رفته بودی گفتم: تشنه ام بود رفتم آب بخورم و معلم گفت: چرا اجازه نگرفتی گفتم: که برای آب خوردن هم باید اجازه بگیریم.

 

 

باسمه تعالی

خاطره ای از: سجاد نور محمدی

خاطره ای از مادرم

خاطره ای از دوران اول راهنمایی مادرم یک روز مادرم همراه همکلاسی هایش همانند روز های دیگر در کلاس حاضر شدند و معلم شروع به درس دادن کردن که یک دفعه از مادرم پرسید: خروس در طی روز چند عدد تخم مرغ می کند و مادرم در پاسخ جواب دادخروس در روز 2 عدد تخم می کند.

 

 

باسمه تعالی

خاطره ای از:سیروس شجاع شفیعی

خاطره ای از ابولفضل شجاع شفیعی در باره آتش سوزی جنگل

در یک روز ابری از فصل بهار وقتیمن از مدرسه به خانه باز میگشتم که متوجه آتش سوزی شدم گفتم شاید آتش بازی چند بچه باشد اما وقتی نزدیکتر شدم دیدم که جنگل زیبای ما در حال آتش کرفتن ونابود شدن استبا خود گفتمچه کار باید کرد خون سردی خود را حفظ کردم و به طرف آتش دویدم اما کاری از من بر نمیامد چند بار تکرار کردم وهمان نتیجه را گرفتم .

به طرفروستا وخانه دویدم وقتی به روستا رسیدم با صدای بلند فریاد زدم کمک...کمک جنگل آتش کرفته کمک...کمک وقتی که من وسط روستا رسیدم مردم زیادی جمع شده بودند و وقتی که ماجرا را تعریف کردم همه به طرف جنگل دویدند وبا هر چه داشتند و برای خاموش کردن آتش آوردند . یکی از اهلی روستا موتور سیکلت داشت به شهر رفت و آتش نشانی را خبر کرد.

مردم و ماموران آتش نشانی با سعی و کوشش آتش را محار و خاموش کردند. بعد از چند روز ماموران آتش نشانی به خبر دادند که آتش سوزی بخاطر آتشی بود که افرادی که به جنگل آمده بودند قبل از رفتن آن را خاموش نکرده بودند. 

 

 

باسمه تعالی

خاطره ای از: سید رضا ویشکائی نژاد

با سلام به تمام فرزندان این سرزمین

امروز وقتی به مدرسه پسرم می روم تمام معلمان آنها با دانش آموزان دوست و صمیمی هستند؛ در گذشته اصلاً این طور نبود. دبیران، مدیران و معلمان می گفتند اگر به بچه رو بدهیم پر رو می شوند و سخت گیریها زیاد بود و در گذشته دور حتی تنبیه های سخت هم وجود داشت. من از مدیریت محترم متشکرم که این اجازه را به ما دا تا گذشته خود را زنده کنیم.

کلاس دوم نظری بودم رشته اقتصاد.

مفهوم رقابت را نمیدانستم و از شاگردان زرنگ کلاس کلی بدم می آمد و میگفتم آنها آدمهایی  خودخواه و چاپلوس و ننوری هستند همیشه می خواهند خودشان را در دل معلم جا کنند به همین دلیل درس روز مره خودم را میخواندم وآهسته آهسته به همان نمرات عادی و معمولی قانع بودم وقتی معلم درس می داد، درس را می گرفتم  منتظر بودم که کسی بلند شود و من از او سوالی بکونم هیچ وقت زحمت رفع اشکال را به خودم نمی دادم یا موقعی که معلم میگفت چه کسی درس را فهمیده است دستم را بلند نمی کردم وبخودم میگوفتم الان سوگلی های کلاس بلند میشوند و تو ضیح میدهند ودر اثر این تمرین و تکرار درس را یاد می گرفتم .

این سال به همین روال گذشت و آخر وقتی موقع کارنامه گرفتن رسید مادرم رفت مدرسه،وقتی برگشت گفت که از اینه یکی از مادر ها به مدرسه آمده است مدیروناظم کلی به آن خانوم تبریک گفتند و گفتند که باید شیرینی بدهد بخاطر اینکه معدل دخترش ١٩ شده بود وبا معدل من خیلی عادی بر خورد کردند معدل من ١٦/١٤ بود.

این حرف تمام تابستان من را خراب کرد و هر وقت مادرم مرا برای کاری سرزنش می کرد ددر مورد چیزی مخالف ت می کرد میگفتم بخاطر معدل من است.

بالاخره اول مهر آمد ومدرسه ها باز شده بود وبه مدرسه رفتم تقریبا با همان همشاگردیان قبلی ، دیگر تصمیم خودم را گرفته بودم از وقتی به مدرسه رفتم با جدیت شروع به درس خواندن کردم ،با خودم گفتم اگر کمی بیشتر درس بخوانم وشهامت جواب دادن به  پرسشها ی دبیر را داشته باشم موفق می شوم و در آخر من میشوم مپل فلانی و مادر من هم میشود مثل نادر فلانی معنی رقابت سالم را فهمیدم باید بیشتر می خواندم چندین بار تمرین وتکرار می کردم . از درس تاریخ بیزار بودم باور کنید درس مثلث اتفاق را در موردجنگ جهانی دوم بود 10 دفعه خواندم تا خلاصه آن را یادگرفتم تا توانستم سوالی که در مورد درس تاریخ آمده بود بنویسم تاریخ امتحان ٢٦/٣/٦٢ نمره امتحان ١٩ خواستن توانستن است. رقابت سالم در تحصیلات ، مثبت نگاه کردن به دوستان زرنگ کلاس دقت در تمام امور زندگی، گوش شنوا، چشم بینا، کم کردن توقعات در زندگی روزمره ، سعی و تلاش برای هدف سالم شخص ..........

روز موفقیت در زندگی

 

سید رضا ویشکائی نژاد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط عباس  |