تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

یکی از خاطرات دوران تحصیل اینجانب که تلخ بود کم کم برایم شیرین شد این است که من در یکی از درسها در دوماه اول سال تحصیلی ضعیف بودم دبیر از من پرسید اما من متأسفانه یاد نگرفته بودم و دبیر به خاطر این کار مرا از کلاس درس اخراج نمود که ابتدا این اخراج برایم تلخ بود ولی از آن روز به بعد تصمیم گرفتم که آن درس را بیشتر بخوانم و موفق شوم که بعدها اخراج آن روز برایم خیلی شیرین شد چون سعی کردم بیشتر درس بخوانم و دیگر از کلاس درس اخراج نشوم و همین امر هم اتفاق افتاد که من بعد از آن دیگر از کلاس درس اخراج نشدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

  در سال سوم راهنمایی سر جلسه امتحان درس ریاضیات بود که وقتی ورقه را دادند تمام سؤالات ورقه را نوشتم که یکی از آن سؤالات معادله بود راه حل آن را اشتباه نوشتم که دبیر ریاضی آقای درجانی بالای سر من ایستاده بود که یک دفعه عصبانی شد و بر سرمن فریاد کشید و گفت: این چیه؟ بعد من زدم زیر گریه و متوجه شدم که راه حل معادله را اشتباه نوشتم فورا اصلاح کردم وقتی که ورقه امتحانی مرا تصحیح کرد نشانم داد که نمره بیست را کسب کردی .اگر آن فریاد را بر سرم نمی کشید من هیچگاه نمره بیست را کسب نمی کردم . الان فکر می کنم که این دبیرم بازنشت شده است .هر جا که هست برای این دبیر دلسوزم آروزی سلامتی و توفیق روز افزون را از خداوند منان برایشان و خانواده شان مسئلت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

ما در دوره راهنمایی مدیری داشتیم که اسمش ... می باشد . این بنده خدا یکی از چشمهایش کمی انحراف داشت . سر صبحگاه هنگام مراسم پشت سری من یک حرکت ناخوشایندی مرتکب شد که مدیر متوجه این حرکت او شد جلو آمد و کنار من ایستاد وگفت : چرا این کار را انجام دادی ؟ آخه این کار در شأن یک دانش آموز است ؟ من با خودم گفتم که من که کاری نکردم . تا گفتم آقای مدیر: من ؟ دیدم که سیلی محکمی به دانش آموز پشت سری من کوباند . بعد فهمیدم که با من نبود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

 در سالهای 50-49 در کلاس ششم (پایان مقطع ابتدایی)مشغول تحصیل بودم و فاصله روستای کرکاس تا شهر عباس آباد (حدود 7کیلومتر)را که 3کیلومتر آن خاکی و گل آلود بود و ما دانش آموزان مخصوصا در فصل پاییز که روزها کوتاه بود صبح های خیلی زود و نسبتا تاریک از منزل خارج می شدیم و پیاده از میان شالیزارهای امرجکلا به مدرسه می رفتیم و به جاده آسفالته که می رسیدیم چکمه هایمان می شستیم تا مرتب وارد شهر شویم گاه وقتی که به ابتدای شهر می رسیدیم صدای بلند و دسته جمعی آمین دانش آموزان صف بسته ، ناگهان مانند گله ی آهو که صدای غرش شیری راشنیده باشند ما را از جا می کند و رم می کردیم و پا به فرار به سوی صدای !! آمین  می گذاشتیم اما علت آن : اوایل باز شدن مدرسه ها بود که پیاده این همه مسیر را صبح می رفتیم و عصر برمی گشتیم (مدرسه دو نوبت صبح و عصر بود) در طول مسیراز اتوبوس های شرکت ایران پیما و پی ام تی (تنکابن – تهران) با اشاره دست، ساعت را می پرسیدیم و آنها هم با اشاره زمان را به ما می گفتند و ما شروع به دویدن می کردیم . یکی از روزها جلوی مسجد جامع عباس آباد که رسیدیم صدای زنگ را شنیدیم به سرعت مان افزودیم اما وقتی به درب مدرسه فردوسی رسیدیم هنوز بچه ها صف نبسته بودند که ناظم ما آقای ... دروازه را بست ! و مارا دید که بیرون دروازه ایستاده ایم . صف بسته شد و مراسم صبگاهی اجرا شد و ما مضطرب و پریشان از بیرون نظاره گر بودیم .بچه ها به کلاس رفتند پس از چند دقیقه معلم ها هم عازم کلاس شدند و بعد از زمانی نسبتا طولانی که بیشتر عمدی بود دروازه را باز کرد و همه ما را به دفتر برد که چرا نیم ساعت دیر کردید؟ که با صدای همراه با ترس گفتم ما دیر نکردیم شما دروازه را زود بستید که چنان سیلی محکمی به صورتم زد که فکر می کنم هنوز صدای زنگ کشیده را در گوشم حس می کنم سپس با ترکه انار که بعضی از دانش آموزان برایش می آوردند ما بچه های بیگناه را به شدت تنبیه کرد که خدا می داند اثر سوء آن تنبیهات را هنوز در دستهای خود می بینم و این کار در طول سال بارها و بارها اتفاق می افتاد و ما که عقلمان هم نمی رسید حتی از او پیش خدای خودمان هم شکایت کنیم . همیشه لعنتش کردیم . حالا می بینیم که خدای عادل هیچ وقت از سر تقصیراتش نگذشت و وجهه ی معلمیش که همانا احترام دانش آموز به معلم است از او باز ستاند . این خاطرات نقطه سیاه دوران تحصیل من بوده است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

 پدرم گفت : ما صبح  بلند می شدیم و در یک جا می ماندیم و تا وقتی که تمام پسر عمو ها در آن محل بیایند تا با هم به مدرسه برویم و در راه رفتن به مدرسه با هم صحبت می کردیم تا اینکه به مدرسه می رسیدیم و در  مدرسه از نظر درسی در یک سطح بودیم و تا هنگام ظهر که مدرسه تمام می شد با هم به خانه بر  می گشتیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

 خاطره ای از کلاس اول دبستان : من به علت علاقه ی زیادی که به مدرسه رفتن داشتم ، هنوز 2سال به مدرسه رفتن من مانده بود که من دور از از چشم مادرم به مدرسه می رفتم و در مدتی که من در مدرسه بودم مادرم همه جا دنبال من  می گشت ، تا این که از مدرسه به مادرم خبر دادند که فرزند شما به مدرسه آمده است بعد ازشنیدن این خبر مادرم به مدرسه آمد با وعده ی اینکه برویم برایت کیف مدرسه بخرم بعدا به مدرسه بیا بعد از گذشت چند روز دیدم که خبری از کیف خریدن نیست دوباره به مدرسه رفتم وبه خاطر همین علاقه من مدرسه موافقت کرد که من به عنوان پیش دبستانی به مدرسه بروم ولی من یک روز در میان به مدرسه می رفتم تا اینکه سال بعد باز هم به عنوان پیش دبستانی به کلاس اول رفتم و در آن سال با معدل20قبول شدم . چون قانونی نبود سال بعد به کلاس اول رفتم و به طور رسمی درس خواندن را شروع کردم و در کلاس درس تمام هوش و حواسم به تدریس معلم بود و هیچ وقت در منزل به جز مشق نوشتن که زیاد هم بود لای کتاب را باز نمی کردم و بهترین شاگرد کلاس و مدرسه بودم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

روزی مدیر دبستان مرا به دلیل دعوا با یک دانش آموز به دفتر آورد درحالیکه دعوا را دانش آموز کلاس دیگر کرده بود ومرا مورد تنبیه قرار داد . اینکار موجب خشم یاد من شده بود و من هم ناغافل و بی عقل تیروکمان دوران بچگی را برداشته و شیشه دفتر را نشانه گرفتم و آن را شکستم وفرار کردم و دوروز به مدرسه نرفتم و با وساطت پدرم همه چیز به خوبی وخوشی گذشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:21 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

کفش لنگه به لنگه خاطره از عبدالعظیم رزاقی ولی دانش اموز محمد رزاقی     خاطره در سال   1347

در زمان ما معلم که به روستا ها می امد سپاه دانش بود این معلمان دوران سربازی خود را در روستاها برای آموزش وپرورش کار می کردند . و بعضی از معلمان به مردم کمک می کردند. یک روز یکی از بچه ها کفش لاستیکی به پا داشت کفش ها را لنگه به لنگه  بود و یکی از لنگه ها سیاه و دیگری قرمز بود ومعلم در مراسم صبحگاهی که بچه ها انجام می دادند متوجه این شده . معلم پس از پایان کلاس اورا صدا کرد و گفت من شمارا دونفر می بینم  وبرای اینکه من چنین اشتباهی نکنم لطفا این کفش را به بپوش و دانش آموز خیلی خوشحال شد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:14 قبل از ظهر  توسط عباس  |