تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

در ابتدایی ثبت نام نمودم ازاینکه به مدرسه می رفتم خیلی خوشحال بودم. در آن سال تازه انقلاب شده بود . قبل از انقلاب بعضی از معلمان به ما به اجبار دستور می دادند که روسری را به سر نگذاریم . وحتما بدون روسری در کلاس حضور داشته باشیم . ولی ما اینکار را نمی کردیم و حتی تنبیه هم می شدیم . د تظاهرات به همراه خانواده ام شرکت می کردیم و من با چادر گلی شعار می دادم مرگ برامریکا مرگ برشاه . همراه با بچه های کلاس روی کارتن یا مقوا برای خودمان پرچم درست کرده وروی آن می نوشنیم مرگ برشاه وامریکا . از اینکه انقلاب پیروز شد وماهم حجاب خود را حفظ کردیم خیلی خوشحالم

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

یک از خاطرات زیبا و به یاد ماندی اینجانب مصادف شدن دوران تحصیل در مقطع دبیرستان بنده با انقلاب اسلامی و شروع فعالیتهای مذهبی و تظاهرات خیابانی دانش اموزان که اینجانب نیز یکی از آن دانش اموزان بودم . یکی از روزهای زمستان سال ۵۷ بوده که به همراه دیگر دوستان هم مدرسه ای خود برای برپایی تظاهرات و راهپیمایی علیه رژیم پهلوی از میدان امام تنکابن ( میدان شاه سابق ) برای همکاری و هم صدایی دانش اموزان هنرستان حرفه ای در خیابان گلیجان تنکابن شروع به راهپیمایی و دادن شعار انقلابی برعلیه رژیم کردیم . که مزدوران شهربانی تنکابن به سوی ما آتش گشودند. ویکی از دوستان و دانش اموزان عصرمن را در هنگام تظاهرات کنار نرده مدرسه حرفه ای ( هنرستان ) با شلیک گلوله به شهادت رسانده اند و امروز آن هنرستان به اسم شهید مسلمی خوانده می شود و هرگاه به تنکابن می روم آن خاطره در ذهن بنده تجدید خاطر می شود. 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

مدرسه ابتدایی را در دبستان نیما محل خودم گذرانده و برای ادامه تحصیل راهنمایی و متوسطه به شهر نشتارود می رفتیم و هم صبح وعصر در مدرسه درس می خواندیم . صبح ها همه دانش اموزان در مدرسه صف تشکیل داده تا همه از تغذیه رایگان استفاده نماییم . بعداز گرفتن تغذیه همه سرودی برای سلامتی شاه وخاندانش می بایستی می خواندیم .تنبیه دانش آموزان توسط معلمان کلاغ پر یا در زمان برف دست بردن درزیر برف وبا ترکه به آن زدن  بود و هیچ کس هم حق اعتراض نداشت خوشبختانه با پیروزی انقلاب اسلامی انگار خورشید از پشت ابر بیرون امده و بچه ها ودبیران انقلابی تما صفحات کتاب که عکس شاه داشت را پاره کردند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

در حال تحصیل درکلاس پنجم ابتدایی قبل از انقلاب بودم زمان امتحانات نهایی پایان سال بود که به دلیل سختی سئوالات تمام بچه ها در جلسه امتحان گریه می کردند. واعتراض آنان به سوی مدیر ومعلمان بوده در آن زمان دخترها وپسرها باهم درس می خواندند. بسیاری از پسرها در هنگام جلسه بدون هماهنگی با مدیر از صحنه امتحان بیرون امدند ولی ومن و چندنفر دیگر تا پایان جلسه نشستیم و نمره قبولی را گرفتیم و لی آنان که جلسه را ترک کردند تجدید شدند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

از شما منمون هستم که باعث شدید من پس از مدتها ها از گذشته یاد کنم و تجدید خاطره شود. دوران تحصیل من مقارن با سپاه دانشی که معلمان خدمت سربازی خود را انجام می دادند بود. ما در طول سال به مدرسه می رفتیم و هرشش ماه یکبار یک کلاس را تمام می کردیم و تنها یک معلم داشتیم که برای همه درسها بود از ریاضی گرفته تا ورزش . دوسه تا کتاب بیشتر نداشتیم که معوملا هر جند تا درس دریک کتاب بود . در روستای ما پرچور تا کلاس پنجم بیشتر درس نمی دادند وششم ابتدایی را باید به شهر عباس اباد می رفتیم و برای ادامه تحصیل باید به تنکابن می رفتیم . من تا پنجم ابتدایی در روستایمان و شش ابتدایی را در عباس آباد به اتمام رساندم . آن زمان در روستای ما عرف نبود که دختر درس بخواند علی رغم علاقه ای که به ادامه تحصیل داشتم از آن صرف نظر کردم وبعداز سالها که به عباس آباد امدم ادامه تحصیل دادم ومدرک سوم راهنمایی را گرفتم .این مطالب مردبوط به سال ۱۳۴۲ می باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

در دوره ابتدایی بودم . پس از تعطیلات عید نوروز معلم انشا در کلاس درس موضوع بهار را انتخاب کرد. روز دوشنبه زنگ سوم انشا داشتیم معلم پس از فراخوانی چهار یا پنج نفر دانش آموز برای خواندن از دانش آموز ردیف آخر خواست انشایش را بخواند. دانش اموز به جلوی تخته سیاه آمد ودفتر انشا را در جلویش گذاشت وشروع به خواندن انشا کرد و معلم هم در حال قدم زدن بود. دانش اموز از فصل بهار شروع کرد وبعد به پاییز وزمستان رسید ودیگر نمی دانست چه می گوید. معلم بسراغش رفت ودفتر انشایش را گرفت ولی سفید بود . چوب انار که در دستش بود کف دست دانش آموز خواباند وتا ساعت ۲ بعدازظهر در کلاس زندانی کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

همانطور که می دانید ایران وعراق حدود ۸ سال در جنگ بودند. درسال ۶۳ من در کلاس سوم دبیرستان در حال تحصیل بودم که در آن زمان شور وحال عجیبی دربین مردم و دانش اموزان برپا بود. ومن وجمعی از دانش اموزان همکلاسی تصمیم گرفتیم که به جبهه برویم وبه بسیج مراجعه کردیم وپس از گذراندن دوره آموزشی سه ماه به جبهه رفتیم ودرس ومدرسه وکلاس را رها کرده و در جبهه ها حضور داشتیم . وهیچ وقت این خاطره را فراموش نمی کنم . در همان سال ۲ نفر از همکلاسی هایم که با ما اعزام شده بود شهید شدند یاد و خاطره شان گرامی باد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط عباس  |