تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

کلاس سوم دبستان بودم معلم کلاس ما خانمی بود که از تنکابن به نشتارود می امد البته معلم خیلی خوب و مهربانی بود. در زمان ما کتاب علوم علم الاشیا نام داشت و یکی از بخش های این کتاب درباره حیوانات بوده که یکی از ان حیوانات موش بود فردا آن روز معلم خواست در باره این حیوانات برای بچه ها صحبت کند با چند نفر از دوستان قرار گذاشتیم که برای درس فردا موشی را پیدا و به کلاس درس بیاوریم . بدون اینکه معلم خبر داشته باشد . اصولا خانم ها از موش بد جوری می ترسند. فردای آن روز وقتی معلم درزس راشروع کرد ودرباره این جانوران صحبت میکرد یکی از شاگردان کلاس از معلم پرسید آیا شما از موش می ترسید ؟ معلم گفت خیر تنها چیزی که نمی ترسم موش است وسط تدریس معلم یکی از دوستان موش را زیر میز رها کرد در اطاق هم بسته بود بچه ها متوجه شدند و شلوغ کردند. خانم معلم پرسید چه شده است < بچه ها گفتند داخل کلاس موش هست اتفاقا موش رفته بود زیر میز خانم معلم . بنده خدا وقتی موش را دید ترسید و غش کرد. وبعد با آب زدن به صورتش به هوش امد ولی فردای آن روز ما چند نفر از کتک مفصل غش کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

از آنجایی که نمی دانم که آن چیزی را که به نوشته و تحریر در می اورم میتوان نامش را یک خاطره تلخ یا یک اشتباه جبران ناپذیر گذاشت که سالهاست از ان اشتباه رنج می برم ولی دیگر فایده ای ندارد ولی امیدوارم با تعریف کردن این خاطره درس عبرتی باشد برای همه جوانان ونوجوانان .سال دوم راهنمایی مشغول به تحصیل بودم و دقیقا سالی که انقلاب اسلامی جایگزین رژیم منحط پهلوی شده بود واز طرفی خیلی ضعیف دوگانگی در میان بود. و طبق اصول و مقررات همه دانش آموزان می بایست منظم و مرتب با یک لباس و یونیفورم وارد مدرسه شوند و با موهای کوتاه شده و منظم ولی از آنجایی که در نوجوانی نفس سرکش با انسان مبارزه می کند تا نوجوان را شکست دهد من نیز اسیر این نفس سرکش شده بودم و آنچه که مقررات مدرسه بود انجام نمی دادم و با موهای بلند و شلوارلی و جوراب سفید به مدرسه می رفتم .حتی به خاطرش تبیه بدنی شدم ولی با اینکه شاگرد ممتاز بودم دیگر به مدرسه نرفتم. حتی پدر ومادرم نیز مرا تنبیه کردند ولی تاثیری در من نداشت . اکنون متوجه اشتباهم شده ام ولی دیر شده است .وضرر بزرگ ترک تحصیلی را هنوز بردوش می کشم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

اين خاطره مربوط به دوره دبستان اينجانب در روستاي هردابرود  يكي از روستاهاي عباس آباد تنكابن ميباشد. يكي از روزهاي مدرسه ساعت تفريح از كلاس درس بيرون آمدم و مشغول بازي بوديم كه يكدفعه بچه ها صدازدند كه خوك وحشي از زمين كشاورزي مي آيد . ما با عده اي از بچه ها شروع به دويدن بسوي خوك كرديم كه مدير مدرسه هم متوجه اين كار شد و به دنبال ما آمد وبعداز برگشت جلوي مدرسه با ما شروع به حرف زدن كرد. وسئوال كرد كه چند نفر بوديم وچطور خوك را دنبال كرديم و ماهم كه  فكر مي كرديم مدير مدرسه خوشش مي آيد موضوع را مفصل برايش تعريف كرديم و وقتي خوب به حرفهاي ما گوش كرد گفت شما از بچه ها جدا شويد. ما تازه متوجه شديم چه برنامه براي ما دارد و آن روز چوب خوبي از مدير مدرسه خورديم تا براي هميشه پشت گوش ما باشد كه بدون اجاز كاري انجام ندهيم 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

بهترين خاطره من دردورا تحصيل زماني است كه معلم عزيزم كه بسيار مهربان ودلسوز بود مسابقه اي از درس قران برايم گذاشت و هديه اي بذايش در نظر گرفت همه بچه ها با تلاش و كوشش با هم رقابت ميكردند ومن هم يكي از انها بودم و موفق شدم و اكنون كه سالها از آن مي گذرد هنوزهم هديه ام كه يك جانماز وكتابي زيباست به يادگار دارم و به فرزندان نشان داده ام و براي آنه هم جالب است

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

در دوران تحصيل از ابتدايي تاراهنمايي واز راهنمايي تا دبيرستان وبه بالا تر خاطراتي براي آدم ما مي ماند كه خيلي باارزش است . بنده تا دوم راهنماي بيشتر درس نخواندم  ابته متاسفانه نتوانستم ادامه تحصيل بدهم  وان برميگردد به يكي از خاطرات تلخ زندگي دردوران راهنمايي كه وقتي يادم مي ايد خدا ميداند گه گريه ام مي گيرد ولي چه كنم  از آن به بعد سوختم و ساختم . بگذاريد خاطره بد را زودتر بيان نمايم . بنده از دوم ابتدايي تا دوم راهنمايي را دور از خانواده روزها را كار مي كردم و شبها را درس مي خواندم البته نمراتم هم خوب بود . و نمرات كمتر از ۱۵ يا ۱۶ نداشتم اما دوم راهنمايي را درتهران مدرسه راهنمايي فرمانيه خيابان آذر بايجان خدا مي داند با چه مشقتي درس خواندم يعني روزها از ساعت ۷ صبح سركار مي رفتم تا ساعت ۵/۴ عصر وبعد ساعت ۵ تا ۹ شب به مدرسه مي رفتم ودرس مي خواندم . به لطف خدا و همت خودم ثلث اول ودوم را بدون اينكه تجديدي بياورم قبول شدم تا نوبت امتحانات ثلث سوم  رسيد به خودم گفتم بايد با معدل بسيار عالي قبول شوم . از مدرسه كه ساعت ۹ شب بر مي گشتم در همانجا كه روزها كار مي كردم شبها هم زندگي مي كردم خدارا شاهد مي گيرم از ساعت ۱۰ تا ۲ صبح و بعضي وقتها تا ۳ صبح درس مي خواندم تا موقع گرفتن كارنامه شد رفتم مدرسه با چه خوشحالي كه كارنامه قبولي خود رابگيرم آخر مطمئن بودم  كه قبول ميشوم  ولي وقتي كارنامه را ديدم كه نوشته بود مردود واز همه مهمتر درس رياضي غيبت درس علوم غيبت درس املا ۷ . متاسفانه آن مدير خدا نشناس قبولي مرا به شخص ديگري و مردودي اورا كه تمام مشخصات آن پاك شده بود و مشخصات مرا روي آن نوشته شده بود به من داد كه هنوزهم آن ورقه را دارم واز آن به بعد با دلي شكسته ترك تحصيل كردم .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

وقتی به دوران تحصیل خود فکر می کنم آه و افسوس وجودم را می گیرد. به خاط اینکه در فکر آینده خود نبودم و فقط جلوی خودم را می دیدم. درآن دوران مجردی کسی نبود که به ما بگوید آقا درس بخوانید و در آینده وقتی تشکیل زندگی دادید یک کاره ای شوید. و برای خودتان و فرزند خود مفید واقع شوید. به درس اهمیت نمی دادیم و سال آخر دبیرستان بود که به دبیرستان حافظ تنکابن می رفتم . دراین مدرسه دوساعت اول را کلاس می نشستیم و ساعت های بعدی از کلاس فرار می کردم و حتی یکسرس از دوست های خودم را با خود می آوردم و بالاخره درس نخواندیم و زندگی و آینده خود وبچه ها زا سخت تر کردم

         ولی دانش آموز مهران مهدوی

وقتی به سنی رسیدم کهکه همه چیز در محیط اطرافم را می توانستم حس کنم پدرم را از دست دادم وهنوز در آغوش مادرم بودم ومرا نوازش می داد . وقتی کلاس اول دبستان بودم از کلاس درس فرار میکردم و به باغهای جنگل که در کنار مدرسه ام بود پناه می بردم تا زمانیکه بچه ها از کلاس درس مرخص می شدند من هم با آنها روانه منزل می شدم تا یک روزی مادرم متوجه شد و می خواست سرم را ببرد و آنقدر جیغ وداد زدم تا همسایه ها با خبر شدند و وضع مالی ماهم خوب نبود . و زیر دست برادر ناتنی زندگی میکردم و همیشه ناراحت و افسرده بودم چون بچه ها را می دیدم که با دوچرخه به این طرف و آن طرف می رفتند و لباس خوبی هم بر تن نداشتم و گاهی اوقات هم لباس زنانه و یا با وصله به مدرسه می رفتم. و بچه ها وقتی مرا می دیدند می خندیدند و من هم از خجالت خود را به دیوار مدرسه می چسباندم تا اینکه زنگ مدرسه به صدادر آید و مدرسه هم شناخنه شده نبودم چون کسی را نداشتم مادرم بیسواد و همیشه مشغول کار بود و فرصتی برای من نداشت . ومعلم ما هم از نظر درسی فشار می آورد و من راهم خسته تر می کرد. یادم است که معلم از ما امتحان ریاضی گرفته بود که من نمره هفت گرفته بودم و یکی از بچه ها که پدرش عضو انجمن مدرسه بود ۵/۱ گرفته بود ولی آن نوبت اول با نمره ۱۲ قبول شده ومن با همان نمره هفت تجدید شدم .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

سال ۶۰زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ملت ایران بود که آن زمان دانش آموزان همراه  سایر اقشار ملت برای دفاع از کشور خود به جبهه های رفتند تا در جنگ شرکت کنند من با همه عشق و علاقه ام به حضور در جبهه  موفق به اعزام نمی شدم . تا اینکه بعد از اخذ دیپلم رهسپار جبهه جنگ شدم و با شرکت در عملیات های مختلف ولی شهادت نصیبم نشد. ولی جانباز یعنی شهید زنده گشتم . و با وجود انواع ترکشها در بدنم هرگز خاطرات جنگ از یادم نخواهد رفت. در آن زمان خیلی از دوستان و همکلاسی هایم شهید شدند و بعضی از آنها مثل خودم جانباز گشتند. یاد شهدا در خاطره ها باقی خواهد ماند . یادشان گرامی و راهشان پراز رهرو باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 7:31 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

دوران تحصیل و حوادث آن                          ولی دانش آموز سید محتشم مشعشی

من از دوران تحصیل خود می نویسم . ۵ساله بودم که آقام گفت باید خواندن ونوشتن را یاد بگیری که آن موقع در روستا مدرسه یا معلمی و جود نداشت . ملایی بود که از شهر آمده تا به بچه ها در روستا درس قران و سواد خواندن قرانی را بدهد. در ازای آن مردم برنج یا وسایا غیر نقدی دیگر می دادند. تا دوسال اول قران و نماز یاد می داد. از صبح تا ظهر و پس از صرف نهار از ساعت ۱۳ شروع و تا غروب مشغول خواندن قران بودیم .خاره ای که من از آن روزها دارم این بود که هرکسی به اجبار باید پیشنماز می ماند و یک روز نوبت من شد که خجالت می کشیدم . نمی توانستم خوب نماز را قرایت کنم اکثر بچه ها خنده میکردند. و من را هم خنده می ذادند. آن ملا با چوب انار از پشت ایستاده بود و نگاه میکرد . هرکی خنده میکرد با بی رحمی می زد. و چون من سر نماز خندیم یکی از آن چوبهای انار سهم من بود واین حادثه مرا چنان ترسانده بود که به غیر از نمازهای یومیه روزی ۲ تا ۳ بار نماز خواندن را تمرین میکردم تا دیگر سر نماز نخندم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

خاطره خوش        ولی دانش آموز محمد جواد مودب

مدرسه ودرس خواندن جز بهترین ساعات و لحظات عمر یک انسان به حساب می آید. سالهای زیادی از آن موقع میگذرد و تاره می فهم که چه لحظات با ارزش و گرانبهایی رااز دست داده ام تمام ساعات مدرسه خاطره است ودر این میان یک خاره برایم مانده که هروقت به یادم می آید نا خداگاه می خندم و آن این است :

در دوره دبیرستان به چالوس می رفتم چون رشته ام علوم تجربی بود و این رشته در دبیرستان چالوس بود . حتی هفته اول مهر را به عباس آباد رفتم اما چون تعداد دانش آموزان کم بود کلاس تشکیل نشد. و من همراه دوستم مجبور شدیم که به چالوس برویم . بعداز یک هفته ثبت نام با راهنمایی مدیر دبیرستان وارد کلاس شدیم . تعدادی از دانش اموزان در کلاس نشسته بودند و معلم در حال تدریس بود . دانش اموزان فکر می کردند که ما از طرف آموزش وپرورش یا بسیج آمده ایم چون چادر بر سر داشتیم . انها منتظر بودند که ما برای آنان سخنرانی داشته باشیم و انتظار می کشیدند. تا اینکه زنگ تفریح زده شد و بچه ها نزدیک ما آمدند. و برایمان تعریف کردند که چه فکر می کردند. وما همه از این بابت خندیدیم.

****************************************************************

وحشت از معلم                                ولی دانش آموز سید مصطفی ثاقب

دانش آموز کلاس سوم راهنمایی بودم . معلم حرفه وفن برای اینکه بچه ها از کارکردن با برق نترسند و کارهای برقی انجام دهند سیم فاز را در دست میگرفت و فازمتر را به دست بچه ها میداد و می گفت به بدنم فازمتر بزنید. و برق را ببیند غافل از اینکه نمی دانستیم کفشش عایق است و دچار برق گرفتگی نمیشود. در همین حال دادطلب شدم اولین نفری باشم که این کار را انجام دهم و ترسم بریزد. همین که به سیم برق دست زدم نقش زمین شدم و همه بچه ها از ترس از کلاس پابه فرار گذاشتند. جالب توجه از اینکه هر وقت معلم به من نزدیک میشد از ترس برق گرفتکی به خود می لرزیدم . من همیشه از معلم حرفه وفن وحشت داشتم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

 مشکلات تحصیل    سید شهاب اعتمادی                        سال ۸۴

در سال ۵۸ پس از پیروزی انقلاب اسلامی کلاس اول راهنمایی  را به صورت شبانه درمدرسه ای در روستای گل کوه عباس آباد ثبت نام نمودم . با توجه به شبانه بودن مدرسه ودوری راه وکمبود وسیله نقلیه با مشکلات زیادی روبرو بودم . روزها سر کار و شبها در کلاس درس بودم . غروب که میشد یکدستگاه مینی بوس  جلوی مدرسه می آمد و از هر نفر ۱۰ریال میگرفت و تا آخر جاده لنگا ( حدود ۵ کیلومتر از مدزسه فاصله داشت ) می برد . من آن زمان کوچک بودم و حدود ۴۵ نفر سوار مینی بوس ۱۷ نفری میشدیم. معمولا دخترها روی صندلی می نشستند وپسرها می ایستادند. از جلوی مدرسه تا روستای سید محله درب مینی بوس بسته نمی شد. و بچه ها از درب و پنچره مینی بوس آویزان بودند . وقتی به آخر جاده می رسیدیم تازه مشکلات ما شروع میشد. از جاده تا روستایمان ۵/۱ کیلومتر پیاده روی داشت. که از میان جنگل و رودخانه میگذشت درآن زمان برق و روشنایی وجود نداشت و ما بایدر در تاریکی که حتی جلوی پای خود را نمی دیدیم از آن راه ترسناک عبور میکردیم وبه خانه می رسیدیم.در هنگام رفتن یک نگاهمان به جلو بود ونگاه دیگرمان به اطراف . صدای حیوانات وحشی از اطراف به گوش می رسید. خدا آن وقت را نمی آورد که این صداها از نزدیکی ما بلند میشد ما از ترس آن چنان از میان این درختان تا خانه می دویدیم که درندگان به گردمان نمی رسیدند. خسته و کوفته به خانه می رسیدیم ولی چه سود که فردا شب همان آش بود وهمان کاسه.

درس خواندن در آن زمان بسیار دشوار بود. و من وامثال من در آن زمان برای درس خواندن مشکلات زیادی را تحمل می کردیم. ولی با همه مشکلات درسمان را ادامه دادیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

ولی دانش آوز مرتضی طالشی     دی ماه ۸۳

نمی دانم چندم دبستان بودم که چشمتان روز بد نبینه . از اقبال بدم یکی از معلمانی که معلوم بود خیلی به خلق خدا بدهکار بود در روز اول سال وارد کلاس شد . که دق دلی اش را روی من وبقیه افراد کلاس که خیلی شیطان وشلوغ بودیم خالی کرد. ازترس تنبیه های معلم ما علاقه ی به رفتن به مدرسه نداشتیم . یک روز که ماجرا رابرای مادرم تعریف کردم مادرم  مرا به مدرسه برد واز معلم قول گرفت که مرا تنبیه نکند. ولی معلم از خدا بی خبر پس از رفتن معلم رو به من کرد و گفت حالا مادرت را برایم می آوری و باز شروع کرد به به کار همیشگی .

خلاصه می خواهم بهتون بگم که قدر این معلمان خودتان را بدونید. معلمان امروزی خبلی به دانش آموزان احترام میگذارند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط عباس  |