تبليغاتX
www.abbas40.blogfa.com مدیریت آموزشگاهی

مدیریت آموزشگاهی

موضوعات مربوط به حوزه کاری مدرسه مطرح میگردد

امیدارم خاطرات جدید اولیا را مجددا وارد وبلاگ نمایم .

به امید خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

به ادامه مطلب مراجعه نمایید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط عباس  | 

نریمان مریدپور

برخورد غیر فرهنگی

 در سالهای 50-49 در کلاس ششم (پایان مقطع ابتدائی) مشغول تحصیل بودیم و فاصله ی روستای کرکاس تا شهر     عباس آباد (حدود 7 کیلومتر) را که 3 کیلومتر آن خاکی و عمدا ً گل آلود بود و ما دانش آموزان مخصوصا ً در فصل پاییز که روزها کوتاه بود صبحهای خیلی زود و نسبتا ً تاریک از منزل خارج می شدیم و پیاده و از میان شا لیزارهای امرجکلا به مدرسه  می رفتیم و به جاده آسفالته که می رسیدیم، چکمه هایمان را می شستیم تا مرتب وارد شهر شویم، گاهی وقتی به ابتدای شهر می رسیدیم صدای بلند و دسته جمعی "آمین" دانش آموزان صف بسته، ناگهان مانند گله ای آهو که صدای وحشتناک غرّش شیری را شنیده باشد، ما را از جا می کند و رَم می کردیم و پا به فرار بهسوی صدای آمین!! می گذاشتیم امّا علت آن!...

 اوایل باز شدن مدرسه ها بود ما که پیاده این همه مسیر را صبح می رفتیم و عصر بر می گشتیم (مدرسه دو نوبت صبح و عصر بود). درطول مسیر از اتوبوسهای شرکت ایران پیما و پی ام تی (شهسوار- تهران)با اشاره دست ساعت رامی پرسیدیم و آنها از صفحه ی تاخوگراف اتوبوس با انگشتان به ما می گفتند (مثلا ً7:30)، ما شروع به دویدن می کردیم، یکی از روزها جلوی مسجد جامع عباس آباد که رسیدیم صدای زنگ را شنیدیم به سرعتمان افزودیم اما وقتی به درب مدرسه فردوس رسیدیم هنوز بچه ها به صف نایستاده بودند که ناظم آقای..... دروازه را بست! و ما را می دید که بیرون دروازه هستیم.... صف بسته شد، دعا خوانده شد ما مضطرب و پریشان بیرون نظاره گر بودیم، بچه ها به کلاسها رفتند، پس از چند دقیقه معلمها هم به کلاس درس رفتند و بعد از زمانی نسبتا ً طولانی که بیشتر عمدی بود، دروازه را باز کرد و همه ما را به دفتر برد که چرا نیم ساعت دیر کردید که با صدای همراه با ترس گفتم: ما دیر نکردیم شما دروازه را زود بستید که: سیلی به صورتم زد که فکر کنم هنوز صدای زنگ کشیده را حس می کنم، سپس با ترکه انار که بعضی از دانش آموزان برایش      می آوردند ما بچه های واقعا ً بی گناه را هر کدام به جرأت یادم می آید هر دستی 5 ترکه زد که خدا می داند اثر سوی آن تنبیهات را در دستهای خود می بینیم و این کار در طول سال بارها و بارها تکرار می شد و ما که عقلمان نمی رسد که حتی از او به خدای خودمان هم شکایت کنیم، همیشه لعنتش گفتیم. حالا می بینیم که خدای عادل هیچ وقت از سر تقصیراتش نگذشت و وجهه معلمیش که همانا احترام دانش آموز به معلم است را از او بازستاند. این خاطرات نقطه ی سیاه دوران تحصیل من بوده است.

 و مواردی دیگر که در حوصله برنامه نمی باشد.

خاطره خانم شهناز رنجبرها

مربوط به كلاس سوم دبستان

نام معلم آقاي خالقي

يك روز كه امتحان كاردستي داشتيم من يادم رفته بود كاردستي درست كنم به خاطر همين نيز ترسيدم چون معلم گفته بود هركس كه كاردستي نياورد هم يك صفر خواهد گرفت و هم تنبيه خواهد شد.بنابراين من و چند تن از دوستان كه كاردستي نياورده بوديم به انباري پشت مدرسه رفتيم كه در آن كاردستي و مواد زائد بود و چون خودمان نمي توانستيم از داخل انبار كاردستي برداريم به دو نفر از پسران گفتيم تا برايمان اينكار را انجام دهند.آنها چند كاردستي را برداشتند اما همينكه ميخواستم آنرا بگيرم يكي از بچه ها داد زد كه داخل انباري جن است.همه فرار كرديم و من از ترس به زمين خوردم و تمام لباسم كثيف شد.بالاخره موقع امتحان فرا رسيد و معلم مرا صدا زد و از من كاردستي را خواست و من هم با حالت گريه به ايشان گفتم كه كاردستي را در خانه جا گذاشته ام بنابراين معلم به من صفر داد اما چون ميدانست كه قرائت فرآن من خوبست در حقيقت مرا به قرآن بخشيد و از تنبيه من صرف نظر كرد.

 

خاطره آقاي نصراله پهالي

 

چون به مدرسه علاقه آنچناني نداشتم همواره در فكر فرار از مدرسه بودم و به همين علت پدرم تصميم گرفت كه همراه من به مدرسه بيايد تا در راه فرار نكنم و من هم بعد از رفتن پدرم بالاي درختي در باغي كه در نزديكي مدرسه بود مي رفتم و تا موقع بازگشت بچه ها از مدرسه در لابلاي شاخ و برگ آن پنهان مي شدم.بعد از گذشت چند روز معلم  كه متوجه غيبت مكرر من شده بود با نگراني زياد به خانه ما آمد و موضوع غيبت من را به پدرم اطلاع داد.پدرم نيز راجع به اين موضوع چيزي به من نگفت اما صبح فردا به تعقيب اينجانب پرداخت و وقتي پنهان شدن من را روي درخت مشاهده نمود من را پائين آورد و به شدت تنبيه نمود.از فردا مجبور شدم كه در كلاس درس حاضر شوم ولي وقتي رفتار پر از عطوفت معلم خود را ديدم به مدرسه و كلاس درس جلب شدم و متوجه اشتباه خود شدم.اما متاسفانه به خاطر مشكلات زندگي نتوانستم تحصيلاتم را به پايان برسانم.

 

خاطره آقاي محمد بااوج

سال دوم راهنمائي و يك ماه به امتحات مانده بود و ما مي بايست در اين مدت باقيمانده نمرات خوبي بگيريم تا سطح نمرات مستمرمان بالا برود.

يك روز امتحان علوم داشتيم ولي من به اشتباه جاي آن حرفه و فن را حسابي خواندم و فرداي آنروز خوشحال از اينكه درسم را خوب خوانده ام و نمره خوبي نيز خواهم گرفت در سر جلسه حاضر شدم اما وقتي معلم سؤالات را پخش كرد زماني كه ديدم سؤالات از كتاب علوم طرح گرديده متوجه اشتباه خود شدم و من اگر در اين امتحان نمره نمي گرفتم تجديد مي شدم بنابراين مستاصل از همه جا تصميم به تقلب گرفتم و با تقلب بالاخره نمره ناپلئوني 10 را گرفتم اما توانستم اين نمره را براي امتحان بعدي جبران نمايم و اين براي من عبرتي شد تا بعد از اين به برنامه هفتگي توجه كنم

 

خاطره آقاي محمد جاني پور

خاطره خوبي كه گاهي برايم تداعي مي شود اين است كه روزي امتحان رياضي داشتيم و من از بخت بد شب امتحان به سختي مريض شدم و روي اين اصل نتوانستم درس بخوانم.فرداي آنروز سر جلسه حاضر شدم و در حاليكه كمتر از سؤالات سر در مي آوردم لطف معلم احكام شامل حالم شد و با كمك او توانستم حداقل نمره قبولي را بگيرم.اكنون كه به اين موضوع فكر مي كنم درمي يابم كه با اينكه كار آن معلم خلاف قانون بوده است اما چون مي دانست كه من شاگرد بي نظمي نيستم و فقط به علت بيماري درسم را ياد نگرفته ام به من ياري رساند و من نيز هيچگاه لطف او را فراموش نمي كنم و در هرجا كه هست براي او طلب خير مي نمايم.

 

خاطره آقاي فرشيد كوچكپور

سال تحصيلي كه با پانزده خرداد 1342 پايان مي پذيرفت بود و من در مدرسه علميه تهران كه آنروزها در پشت مسجد سپهسالار و جنوب مجلس شوراي ملي سابق واقع شده بود در سال اول دبيرستان مشغول تحصيل بودم.در اين روز فراموش نشدني مردم ترتيب يك راه پيمائي را داده بودند كه از خيابان ري شروع و در مقابل مجلس انتهاي راهپيمائي و شروع تظاهرات مردمي بود.در اين حالت نيروهاي پليس هم مواظب راهپيمائي بوده و سراسر خيابان ري و سيروس تا ميدان بهارستان را اشغال كرده بودند كه ناگاه تيري شليك شد و به دنبال آن تيراندازي آغاز گرديد در اين زمان دانش آموزان هم از كلاسها بيرون آمدند و در پشت بام دبيرستان سنگر گرفتند و عده اي تظاهرات را نظاره مي كردند و تعدادي ديگر آجرهاي لبه پشت بام را كنده و به سوي نيروهاي ضد مردمي پرتاب مي كردند من هم كه از اينكار بچه ها خوشم آمده بود نيز دست بكار شده و تا آمدم آجري را به طرف نيروهاي انتظامي پرتاب نمايم آنها مرا ديدند و شروع به تيراندازي نمودند و متاسفانه گلوله به يكي از بچه هاي كلاس سوم  ما بنام چاوشي اصابت نمود و من كه تا آن موقع گلوله خوردن و فرياد ناشي از زخم آنرا نديده بودم بهت زده نعره ميزدم اما چه فايده كه بعد از چند لحظه اين دانش آموز فداكار كه شهيد گرديد بود پيكر بيجانش روي دست همكلاسيهايش از درب مدرسه به بيرون آمد و من هيچگاه اين خاطره فراموشم نمي شود.

 

خاطره آقاي سعيد سياحي

مربوط به سال 1357

سال آخر دبيرستان را كه در تهران سپري ميكردم مقارن با سال 1357 بود وتظاهرات كمابيش شروع شده و ما نيز مانند بقيه مردم در راهپيمائي ها شركت مي نموديم.يكروز در يكي از راهپيمائيهاي جلوي دانشگاه تهران كه تقريبا كانون تظاهرات تهران به شمار مي رفت من و معلم ادبياتمان شركت كرديم كه ناگهان گلوله اي به معلممان اصابت نمود كه مرا  دچار بهت و حيرت نمود فورا به كمك چند نفر وي را به آمبولانس رسانديم و من بعنوان شاهد ماجرا با دبيرمان همراه شدم و ضمن گفتگو با او مدام اين كلام را مي شنيدم كه ميگفت هيچگاه امام را تنها نگذاريد و شما آينده سازان اين مملكت هستيد و از هيچكس و هيچ چيز نهراسيد.ولي من زماني دريافتم كه او يكي از ياران نزديك و وفادار امام راحل بود كه ديگر دير شده بود و وي شهيد گشته بود.يادش گرامي و راهش پررهرو باد.

خاطره مربوط به آقاي محمدرضا شجاعي

در زمان حنگ يا هشت سال دفاع مقدس شهرهاي مرزي ايران كه با عراق همسايه بودند نسبت به قسمتهاي شرقي بيشتر مورد حمله قرار مي گرفتند . بنده هم در زمان نوجواني بودم و در استان كرمانشاه زندگي مي كرديم.

در آن روزها هواپيماهاي عراقي روز و شب نمي شناخت و هر چند ساعت به چند ساعت مانند دسته ايي از كبوترها بر روي بام خانه ها رژه مي رفتند و بمباران مي كردند . شبها نور چراغ خانه ها جلوه ي بيشتري از زندگي را نشان مي داد براي همين روي پنجره ي تمام خانه ها پلاستك هاي مشكي كشيده بودند تا نور خود نمائي نكند و هواپيما هاي عراقي جان كمتري بگيرند . بعد از بمباران هاي متعدد كه مردم زيادي شهيد مي شدند راديوي عراق اعلام مي كرد ما پادگانهاي كرمانشاه را هدف قرار داديم ولي مردم عراق غافل از اينكه شهرهاي كرمانشاه روز به روز با خاك يكسان تر مي شد.

براي ما شنيدن صداي آژير قرمز كه همه روزه به طور مكرر به گوش مي رسيد امري عادي بود و بهمين علت به رفتن به جان پناه هائي كه به اين منظور ساخته شده بود زياد عجله به خرج نميداديم اما غافل از اينكه روزي اين بمبها به ما هم نزديك مي شوند.در مدرسه بوديم و من در سال اول راهنمائي مشغول تحصيل بودم و مدرسه ما در كنار مسجد جامع قرار داشت آنطرف مسجد نيز دبيرستان ديگري واقع شده بود بنام دبيرستان پسرانه كزازي.روزي آژير به صدا در آمد و بعد از چند لحظه صداي انفجاري وحشتناك ما را ميخكوب كرد تمام شيشه هاي مدرسه شكست و اين باعث شد كه همگي به پناهگاه هجوم ببريم و بعد از اينكه وضعيت عادي شد با بيرون آمدن از پناهگاه ناباورانه به مسجدي برخورد كرديم كه به ويرانه اي مبدل شده بود اما با كمال تاسف بايد گفت كه اين تمام ماجرا نبود در حاليكه لباسهايمان خاكي شده بود روي خرده شيشه ها براه افتاديم اما وقتي به دبيرستان رسيديم آنچه را كه نبايد مي ديديم به چشم مشاهده نموديم.يكي از بمبها به دبيرستان اصابت نموده بود و اغلب دانش آموزان شهيد و چند نفري نيز مجروح شده بودند خوشا به سعادت شهدا.بعد از اين حادثه مدارس براي مدتي تعطيل گرديد.روزهاي جنگ تحميلي پر از خاطرات تلخ و شيرين است كه يكي از آنها را برايتان تعريف نمودم اميدوارم كه شما با داشتن اين همه امكانات قدر رفاه و امنيت را بدانيد و با خوب درس خواندن بتوانيد ايران عزيز را بسازيد.

 

 

خاطره آقاي سيد محسن معصومي

مربوط به كلاس اول دبستان به نام شوق مدرسه

به علت علاقه زيادي كه به مدرسه رفتن داشتم هنوز 2 سال به مدرسه رفتنم وقت باقيمانده بود كه من دور از چشم مادرم به مدرسه مي رفتم.ومادرم نيز بي خبر از همه جا به دنبالم مي گشت تا اينكه يكروز از سوي مدرسه به ايشان اطلاع دادند كه فرزندتان در مدرسه است وي نيز به مدرسه آمد وبا وعده و وعيد وقول خريدن كيف مرا با خود به منزل بردند.منهم كه بعد از گذشت چند روز متوجه شدم كه از كيف خبري نيست مجددا به مدرسه رفتم.اوليا دبستان كه از علاقه و همچنين عزم راسخ اينجانب مطلع شدند اجازه دادند كه در كلاس پيش دبستاني به فراگيري مشغول شوم و منهم به صورت مستمع آزاد و  غيررسمي ودر بعضي اوقات به صورت يكروز درميان به مدرسه رفته سال بعد هم چون سن من اجازه ورود به سال اول را نميداد دوباره در كلاس پيش دبستاني مشغول گرديدم ولي توانستم دروس سال اول را با موفقيت و با معدل بيست امتحان دهم ولي چون قانون اين اجازه را به من نميداد كه به كلاس بالاتر بروم سال بعد هم در كلاس اول نشستم و اينبار به طور رسمي درس را آغاز نمودم وهمواره تمام حواسم متوجه تدريس معلمم بود و به هيچ چيز ديگر توجه نداشتم و اين موضوع باعث گرديد كه بيشتر مطالب را در سر كلاس ياد بگيرم و معمولا در منزل به غير از نوشتن مشق كار ديگري نداشته باشم به اين ترتيب در تمام دوران تحصيل شاگرد ممتاز مدرسه شناخته شدم.با تشكر و آرزوي موفقيت براي تمامي دانش آموزان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

                                             به نام خدا

طرح خاطره نویسی اولیای دانش اموزان پیش دانشگاهی تابش نور دی ماه 83         

            نام و نام خانوادگی:سید بابک تقریری

 

هنگامیکه در کلاس اول دبستان در دز فول درس می خواندم در اوایل اردیبهشت ماه زمانی که هوای دز فول تقریبا گرم شده بود پدرم با مراجعه  به دبستان از معلم چند روزی مرخصی گرفت تا به اتفاق دوستانش که من هم باید همراه ان ها می رفتم .تصمیم داشتند که کنار رود دز واقع در شمال

شرقی دز فول بروند.ان ها از اب و هوای خشک دل چسبی برخوردار بود.یادم هست که شب برای شام کله پاچه تدارک دیده بودند.جای شما خالی بود.رختخواب هم برای خواب فراهم کرده بودند و پدرم با بد خوابی من  ا شنا بود و می دانست که من در خواب زیاد حرکت می کنم و به همین دلیل هنگام خواب سنگ بزرگی ا ماده کردند و کمرم را بوسیله طناب به سنگ بستند تا بوسیله سنگ از غلطیدن من در ا ب جلوگیری کنند. ان شب دوستان تا نیمه شب نخوابیدند و به این حالتی که من پیدا کرده بودم می خندیدند.و این واقعا یک خاطره ی شیرین از دوران دانش ا موزی من بود که هیچ وقت فراموش نخواهد شد.

 

 

           نام و نام خانوادگی:حسن عبادتی شهرستانی

 

   کلاس اول راهنمایی بودم که اقای قلی پور معلم ابیات برای ما یک موضوع انشاء در خصوص ((تهیه ی یک گزارش از یک روز تعطیل))به ما داده بود.اقا من بر اثر تنبلی گزارش را ننوشته بودم.در کلاس بعد از ان که چندتن از هم کلاسی ها انشاء خود را خواندند نوبت به من رسید اما همانطور که گفتم گزارشی  ننوشته بودم .ولی از ترس فقط دفتر سفید خود را گرفتم و رفتم شروع به خواندن کردم. نمیدانم چه چیزهایی اسمان و ریسمان کردم که خیلی سریع معلم همه چیز را فهمید من خیلی ترسیده بودم ولی اقای قلی پور از بچه ها خواست که مرا بخاطر انشاء خوب تشویق کنند و همان باعث شد که بعد از ان کار خود را بهتر انجام دهم .

 

 

             نام و نام خانوادگی:نادر رستمی

 

   در سال53بود که برای ما معلم ریاضی از طرف مدیر مدرسه معرفی شد و چون معلم ریاضی یک خانم بود و به خاطر اینکه این خانم در ان موقعیت بی حجاب بود و پوشش کامل نداشت . بچه ها با دیدن ان معلم او را مسخره کرده و ان خانم با دیدن ان صحنه رفت و دیگر بر نگشت . مدیر بچه های کلاس را شدیدا تنبیه کرد .و ما یک ماه بدون معلم بودیم تا این که یک ماه معلم مرد برای پایه پنجم دبستان امد و به ما درس داد .

 

 

             نام و نام خانوادگی:حسن منصور سارلو

 

    مادرم که تحصیل نکرده است و خاطره ای نمیتواند داشته باشد. پدرم هم فقط در شهرداری یکی از همکار نشان جای معلم به ان ها تدریس می کرد (مانند نهضت سواد اموزی)فقط عصرها تشکیل می شد و هدف از تشکیل ان کمی یاد گرفتن و نوشتن بود و ایشان هم خاطره ای ندارند که برای شما عنوان نمایند .

 

 

             نام و نام خانوادگی:فرامرز عبدالملکی

 

     با سلام به شما عزیزان .

کلاس اول راهنمائی بودم دبیر ریاضی سخت گیر و با جذبه به نام اقای حسینی داشتیم. یکی از جمعه ها عروسی یکی از بچه های محل ما بود . من به اتفاق دوستانم با همراهان داماد به منزل عروس رفتیم(((به اصطلاح عروس دنبال)))من قسمت جلوی مینی بوس نشسته بودم متا سفانه دبیر ریاضی من را در مینی بوس دید.فردای ان روز اولین نفری که باید پای تخته برود من بودم راستش درس ریاضی را اماده نکرده بودم.

تنبیه جانانه ای شدم و این خاطره هیچ وقت فراموش نمیکنم . 

 

 

            نام و نام خانوادگی:محمد علی عشقی

 

    یکی از روز های پاییز بود. صبح مثل هر روز من و برادرم منصور که دو سال از من بزرگتر بود ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم که بعد از انجام یک سری کارها ساعت 5/6 به طرف مدرسه راه افتادیم . مدرسه ی ما در ده مقابل بود. و از خانه ی ما حدودا3 کیلومتر فاصله داشت.

باید از یک دره و رودخانه عبور می کردیم تا به مدرسه برسیم . در ان روز امتحان داشتم و وسط امتحان بود که معلم بالا سرم ایستاد و وقتی دید که دارم با پشت سری خودم صحبت می کنم یک کشیده ی محکم زیر گوشم زد طوری که جای انگشتان دستش روی صورتم مانده بود.و بعد از10 دقیقه دید هنوز صورتم قرمز و کبود است به من گفت:برو و صورتت را بشور و وقتی برگشتم10 تا10 شاهی که می شود 5ریال به من داد که به دلیل کبودی صورتم وقتی به خانه برگشتم چیزی نگویم.

ما همیشه تا غروب در مدرسه می ماندیم چون بعد از ظهر ها هم درس داشتیم و چون راه مدرسه تا خانه دور بود ناهار خودمان راهم در مدرسه می خوردیم . وقتی برای ناهار امدیم بیرون دیدیم که از ده مان دود بلند می شود . معلم خود را با خبر کردیم که ده مان اتش گرفته مدرسه تعطیل شد و همه به ده رفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم که 40 تا خانه اتش گرفته . من هنوز صحنه ی ریختن ستون های خانه ی خودمان را از یادم نرفته.

تمام اذوقه و وسایل زندگی مان از بین رفته بود.ما شب های بعد را داخل چادر سپری کردیم تا خانه ی جدید مان ساخته شد.  

اولیای محترم دانش آموز : جبار نجف پور             نام و نام خانوادگی : قاسم نجف پور

اینجانب قاسم نجف پور فرزند محمد کاظم هستم که تا چهار کلاس بیشتر سواد ندارم که در آن زمان صبح تا ظهر در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم بعد از ظهر ها سر کار می رفتیم تا بتوانیم خرج خود را بدست آوریم در آن زمان با وجود معلمان سخت گیر مجبور بودیم کار کنیم با اینکه ترس از معلم ها داشتیم حتی اگر بعد از ظهر ها معلم خودمان را در کوچه می دیدیم از راه دور پا به فرار می گذاشتیم تا معلم ها ما را نبینند زیرا اگر بعد از ظهر ما را می دید فردا از ما درس می پرسید بلد نبودیم ما را به فلک می بستند. برای اینکه خرج خود را در آوریم مجبور بودیم که بعد از ظهر ها کار کنیم و شب ها درس بخوانیم من نمی دانم با این وضع که ما درس می خواندیم چطور همین چهار کلاس را گرفته ام خرج حاصل از درآمد نصف به خودمان می رسید و نصف  دیگر را به پدر ومادر می دادیم.

نام : محمد جای پور

هرگز یادم نمی رود دوره ی درس خواندن ویا آن کلاس و یا حداقل آن سال ها ی گذشته. دقیقاً یادم نیست که سال 1350 یا 1351 بوده است. که این چند سال برایم از تحصیلات در آکسفورد،کمبریج،و هاروارد خاطرات آن سه سال یا چهار سال تحصیل دوران ابتدائی در کلاس سیاهی دانش در دبستان سر لنگاءخاطره انگیزترین نه تنها دوران درسی بلکه زندگی ام بوده است. مخصوصاً در آن کلاس ها و در آن درس ها و در آن حال و هوای بسته ی تحصیلی و در آن روز و در آن زنگ کاردستی.

پس حال که بعد از سی سال مرکز پیش دانشگاهی از م اولیای فرزندان خواسته اند بار دیگر با دفتر و قلم و صفحه ی کاغذ آشتی کرده و هر یک خاطره ای از دوران تحصیل نوشته.

طبق معمول نمی دانم که در سال تحصیلی دوم یا سوم ابتدائی بوده ام زنگ کار دستی در کلاس زده شد و من وسطهای کلاس روی میز نشسته بودم که سپاهی محترم که نامش به خاطرم نمی آید از روی دفتر نمره تک تک محصلها را می خواند تا کاردستی های خود را نشان معلم دهند و معلم نیز نمرات فراخور آن کاردستی را در دفتر نمره ثبت و درج کند. فکر می کنید در این کلاس 50-40 نفری چند تا ادیسون و گالیله یا پاستور و یا مغز متفکر و با نبوغ داشتیم که کاردستی درست کنند و با نشان دادن آن نمره ی خوب بگیرند.هیچ.ولی چرا؟ شاید برایتان جالب باشد مثلاً معلم می خاند آقای رحمتعلی کاردستی را بیاور و او از جا بلند می شد، بسته به سلیقه ی دانش آموز 5 الی 2 پرتقال درشت از جیب در می آورد و روی میز گذاشته و معلم پس از نگاه به غالب و رنگ پرتقال مثلاً  به او 16 یا 18 می داد. آقای شربتعلی مثلاً 3 عدد تخم درشت می آورد یا حداقل یک وحله ناهار سپاهی را در سفره رنگی می کرد شاید 18 یا 19 می داد. اسم بنده محمد جانی پور را می خواند و من با آن فکر آینده نگریم در کلاس کاردستی نه از تخم مرغ خبری بود و نه از پرتقال درشت یک چکش با دو تکه چوب درست می کردم که پس از ارئه آن به سپاهی و نگاهی نفرت انگیز به کار دستی ام که در اصل از توان فکرم نشئت می گرفت و کار مرغکی و غازکی نبوده و کاردستی ام بوه معلم پس از تحویل آن یا 4 یا 5 به من می داد و کاردستی ام را پرت می کرد یک گوشه.

نام و نام خانوادگی : مجید بهروز

در سال های قدیم دانش آموزی بودم که نسبتاً نسبت به دیگران یک پله بالاتر بودم و چون د مدارس ابتدائی در هر کلاس یک معلم تدریس می کرد صمیمت خاصی بینمان وجود داشت من در مدرسه ی شهید معصومی واقع در قله سر یکی از روستاهای مجاور نشتارود درس می خواند. در آن زمان کسانی که درس می خواندند مورد توجه معلمان و کسانی که برای گذراندن اوقات فراغت به مدرسه می آمدند مورد تشویق معلمان قرار می گرفت در آن زمان پسر ها و دختر ها با هم در یک کلاس بودند. و معلمان واقعاً بچه ها را تنبیه بدنی می کردند. یکی از خاطراتی که تا عمر دارم فراموش نمی کنم این است که یک پسر که هم کلاسی مان بود طبق معمول درس نخوانده بود و مرد تنبیه واقع شد در زمان قدیم البته فقط در مدرسه ما گونی ای پر از گیاه گزنه می کردند و سپس پسرها را به داخل آن روانه می کردند این پسر خاطره ی ما هم همین داستان را داشت البته با یک اختلاف برای اینکه وقتی آن پسر را در گونی کردند و با چوب روی کیسه می زدند به آن پسرک حالت دیوانگی دست داد و با شتاب از گونی بیرون آمد و چوب دست معلم را برداشت و با شدت تمام، معلم را کتک زد و قتی عقده ی خود را خالی کرد از مدرسه فرار کرد و دیگر ادامه ی تحصیل نداد.

علی باباامرجی

یک روز زمستان که هوا بسیار سرد بود آنلللابلباتما در حیاط مدرسه برف بازی می کردیم و برف ها را به یکدیگر می زدیم و خیلی خوشحال بودیم که ناگهان معلم ریاضی ما از دروازه به داخل آمد و وقتی من برف پرتاب کردم خورد به سر معلم و معلم عصبانی شد و من را به دفتر فراخواند اما چیزی به من نگفت و بخیر گذشت.

رضا برجی

خاطره ای از مادر خود : برای اولین بار بود که به مدرسه می رفتم و بسیار ذوغ و شوق داشتم و همراه با خواهر خود بودم از شانس بد ما در همان روز اول مدرسه ی ما دچار حریق شد و مادرم دیگر نگذاشت که به مدرسه بروم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

.

سینا شجاع شفیعی

                             خاطره ای از مادرم در دوران مدارس ابتدائی

                                   زنگ تفریحِمان بود. یکدفعه دیدم که از کلاسِمان صدای انفجار بلندی آمد. همه به سوی کلاس رفتیم و یکدفعه شاهد

                                 آتش سوزی  کلاسمان بودم و همه با همه با حالت افسرده و پریشان با سطل هایی از آب به سوی کلاس رفتیم و آتش

                                  را خاموش کردیم و تا یک هفته

        تعطیل بودیم و مشغول تمیز کردن و نقاشی کردن کلاس بودیم.

 

                           مصطفی خانه کشی

                            در سال 1340 کنار رودخانه مشغول خواندن نماز بودن یکی از افراد درون رودخانه افتادن و برای اذان گفتن حتما ً باید روی درخت

                             می رفتند

                            و کلمۀ «للمتقین» را نمی توانست خوب نوک زبانش بیاورد.

 

                             محمد صالح پور

                             پدرم می گفت: وقتی ما مدرسه می رفتیم توی کلاس ما شاگرد خیلی بود. بیشتر آنها شاگردهای مؤفق و درس خوان بودند

                               روزی یکی

                              از شاگردان به حرف معلم اشکال گرفته بود و معلم گفت یکبار دیگر حرفت را تکرار کن و شاگرد حرف خود را تکرار کرد و معلم

                               فهمید که

                             حرف شاگرد درست است و گفت: الحمدالله که نمردم و از شاگرد خود استفاده کردم.

 

                              سهیل مهدوی

                              با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی از زمان تحصیل دوران ابتدائی چون فاصله ی منزل و مدرسه زیاد بود و این فاصله

                             که حدود

                              پنج کیلومتر بود را در روزهای آفتابی ما پیاده رفت و آمد می کردیم که هم صبح باید به مدرسه می رفتیم و هم باید بعد از ظهر

                                 رأس ساعت

                            1:30 خود را به مدرسه می رساندیم و فقط در روزهای بارانی به        قهوه خانه ای که در نزدیکی مدرسه بود می رفتیم و نان و

                               پنیر و یا نان

                           و لوبیا صرف می کردیم و چون پول می دادیم پس نهار و چایی قندان های قهوه خانه را خالی می کردیم و سپس با آنها بازی می

                              کردیم و

                             لذّت می بردیم وهنگام رفتن به خانه چون خانه های ما در میان جنگل و دور از شهر بود از میان زمین های کشاورزی رفت و آمد

                             می کردیم

                            و تمام لباس هایمان کثیف می شد، چون در راه خانه بازی و شوخی می کردیم و یک روزی هنگام برگشتن دوستم به نام قدیر

                              مرا هول

                                داد در آب و من خیس شدم و من که به شدّت از این شوخی عصبانی شدم، من هم او را به داخل آب هول دادم و او خیس شد

                                  و وقتی

                            به خانه رفتیم دیر شده بود و مادرمان به خاطر تأخیر در بازگشتن ما را به جمع کردن هیزم در جنگل وادار کرد و من و دوستم تا هنگام

                               غروب

                               مشغول جمع آوری چوب بودیم.  و در مجموع دوران تحصیل ابتدائی   ما با تنبیح و مجازات همراه بود   و دیگر کار معمول ما شده بود.

 

                              حمید مهدوی

                               به نام خداوند، خداوند بخشنده و مهربان که ما انسان ها را طوری آفرید که هیچگاه به گذشته بر نمی گردد و روزهایی که گذشت

                               هیچ

                             وقت تکرار نمی شود و به یادآوردن خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و جوانی سخت می باشد زیرا افسوس می خوریم  ای کاش می

                              توانستم بهتر از آن موقعیت ها استفاده کنیم و یکی از خاطرات من این بود که در دوران دبستان که دوم ابتدائی بودیم معلم ما سپاه

                               دانش

                              بود که از راه دور می آمد و در همین روستا ساکن شده بود و یک روز که بر اثر بارندگی زیاد سیل آمده بود معلم ما که اسمش آقای

                               هاشمی

                              بود به خانه ی ما آمد و سه روز که سیل ادامه داشت او هم پیش ما ماند و این صمیمیت که باعث شده که هنوزم همه ساله با

                               خانواده اش

                             با ما رفت و آمد می کند و ما هم به خانه ی آنها که کرج می باشد، می رویم.

عباس علی پور

                              خاطره ای از پدرم.                                                                                             *****

                             کتک خوردن ولی بدون درد موضوع این خاطره است.

                            ... هوا دیگه روشن شده بود و خورشید کم کم از پشت ابر بیرون آمد حالا دیگه وقت رفتن به مدرسه بود، لباس های نوع که در سال

                                جدید

                             خریده بودم را پوشیدم. احساس خوشتیپی و غرور و خوشحالی می کردم. همینکه از در خانه بیرون آمدم و چند متری از خانه دور

                                شدم،

                           چون که زمین یخ زده بود، سُرخوردم و افتادم و تمام لباس هایم کثیف و گلی شد و به همین دلیل خیلی ناراحت بودم و رفتم خانه و لباس

                           های کهنه ام را پوشیدم و دیگه احساس خوشحالی و غرور نداشتم و به اصطلاح ضد حالی بود که همین اول صبح خوردم، وقتی به

                              مدرسه

                           رسیدم ، دیگه زنگ خورده بود و وقتی در کلاس را زدم معلم سؤال کرد تا الآن کجا بودی؟ از شدت ناراحتی نمی توانستم توضیح دهیم و

                             بعد معلم به من گفت دستهایت را بیار جلو و شروع به کتک زدن کرد ولی دستهایم احساس درد نمی کرد ، چون که تمام فکرم به لباس

                                تازه ام بود.

 

                            عرفان فولادی نشت

                              وصف دانش آموز و دبیر ریاضی خود.

                              که مربوط به مادرم است که در مدرسه ی حاجیه امین تمشگل اتفاق افتاد.

                                در سال سوم راهنمایی بودم ، سر جلسه امتحان ریاضیات بود که وقتی ورقه را دادند تمام سؤالات ورقه را نوشتم که یکی از

                              آن سؤالات

                           معادله بود ، راه حل را اشتباه نوشتم که دبیر ریاضی آقای درجانی بالای سر من ایستاده بود که یکدفعه عصبانی شد، سر من

                              فریاد کشید

                             و گفت: این چیه من زدم زیر گریه و متوجه شدم که راه حل معادله را اشتباه  نوشتم ، فورا ً اصلاح کردم ، وقتی که ورقه ی امتحان را

                              تصحیح کرد، نشانم داد ، نمره 20 شد و اگر آن فریاد را    نمی کشید، نمره 18 را می گرفتم.

                                   از این دبیر زحمت کش و دلسوز تشکر کردم.

 

                              داریوش نجاری

                                   اخراج از کلاس

                                 یکی از خاطرات دوران تحصیل اینجانب که تلخ بود و کم کم برایم شیرین شد در این بود که در یکی از درس های کلاسی در دو

                                      ماه اول

                                 سال خیلی ضعیف بودم، آن روز دبیر مرا از کلاس اخراج کرد، برایم خیلی تلخ بود ولی از آن روز به بعد تصمیم گرفتم که آن درس

                                   را بیشتر

                                   بخوانم و مؤفق هم شدم که بعدها اخراج آن روز برایم خیلی شیرین شد، چون سعی کردم درس بخوانم و اخراج نشوم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط عباس  | 

 

نام ونام خانوادگي: فرشيد حسين نيا

يكي ازخاطرات كه يادم مي آيد احترامات شاگرد و معلم آن زمان خيلي زياد بود.يادم هست يك روزي با بچه هاي هم كلاسي براي خريدوتفريح به مغازه رفته بوديم كه معلم ما آن جابود

وجلو آمد براي چي به مغازه آمديد؟!مگه شما درس ومشق نداريد هر چه سريعتر به خانه برويدوفرداي آن روز بخاطر همين موضوع ما را كتك زد.        

 

     نام و نام خا نوادگي:علي ملك محمدي

بهترين خاطره اي كه يادم مانده دوران كودكستان است . ما در اروميه زندگي مي كردم ومن آنجا به كودكستان مي رفتم روي ديوار لوحه اي بود كه ما بايد از روي آن اسم شكلها را مي گفتيم  نوبت به من كه رسيد من نام شكلها را گفتم تا رسيد به قرقره من گفتم قرقره و معلم  مي گفت بگو گرگره ولي من همان  قرقره را تلفظ مي كردم چون مي دانستم قرقره درست است.

 

به نام خدا

کلاس٠٨                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه مادردانش آموز : جواد حقانی

اولین روز مدرسه رفتن بود که من از مدرسه خیلی می ترسیدم و فکر می کردم مه معلم همیشه بی جهت، معلم باید من را کتک بزندو به همین دلیل بود که گریه می کردم و مادرم را مجبور می کردم که با من بر روی نیمکت داخل کلاس بنشیند،و حتی باید با من کتاب بخواند و به همین دلیل حدوداً یک هفته مادرم با من در داخل کلاس می نشست.این بهترین خاطرهی دوران مدسه یمن بود.

                                                                                        با تشکر از مدیر آموزشگاه

 

 

 

به نام خدا

کلاس٠٨                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه دانش آموز : سید ناصر حسینی مدنی- اولیای (سید محسن)

با سلا م!

من می خواهم بگویم که بهترین دوران زندگی برای یک فرد تا زمانی است که،در دوران خردسالگی و نوجوانی است، زیرا او باررفتن به مدرسه وآموختن دانش با دوستان و به مراتب با جامعه ی بزرگتر نیز آشنا می شود و همین موجب اجتماعی شدن و باعث ترقی و بالا رفتن سطح ومیزان شخصیت گرای ما می شود.

خاطره ها که بسیار زیادند و چون برخی از آنها با گذشت زمان از ذهن خارج می شوند اما بعضی از این خاطرات هرگر از ذهن خارج نمی شود،این است که در روز اول سال تحصیلی،حدوداَ 35 سال پیش به خاطر بازی گوشی و شیطنت در سر کلاس معلم گوش من را گرفت و به یکی از دانش آموزان گفت که برود و چوب اناری را از درخت داخل حیاط برایم بیاورد و چشمتان روز بد نبیند و آقا معلم به یکی ازدانش آموزان گفتکه دست وپای من را نگه دارد و او با ترکه ی انار 24 ضربه به کف پایم زد وهمین امر موجب گشت که من دیگر به مدرسه نروم وترک تحصیل کنم.!

 

به نام خدا

کلاس04                                                                                    دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه، دانش آموز : ابراهیم علی پور

بنده تا قبل از دستور امام (ره) که مبنی بر اینکه نهضت سواد آموزی در سراسر کشور برای ارتقاء سواد در سطح جامعه و سواد خواندن و نوشتن افراد بزرگسالو بیسواد مطرح شده بود هیچ گونه سوادی نداشته ام چون در  منطقه ای زندگی می کردیم که  شرایط ثانی برای با سواد شدن  وجود نداشت اما بعد از دستور امام (ره) که به کل جامعه ابلاغ شده بود بنده در کارخانه قایق سازی بع عنوان کارگر مشغول به کار بودم که درسال 1373 از طرف رئیس شرکت به کارگران اعلام شده بود که از شنبه 11/2/73 روزی 90 دقیقه کارگران برای سواد آموزی  به اتاقیکه بعد ها به عنوان کلاس درس انتخاب شده بود بیایند و دیگر همکاران در این کارخانه به مدت 4 سال از این موهبت الهی برخوردار شدیم و تا پایان مقطع ابتدایی را در کارخانه سپری می کردیم .بنده این سواد هرچند بسیار کم را به خاطر لطف خداوند و بعد امام (ره)  را به دست آوردم و  از این بابت خوشحال هستم در عصری که پیشرفت و تکنولوژی حاکم است حداقل ضرب اعداد رامی دانم .و به یاد دارمکه بنده و همکاران دیگر در شرکت در اولین روز کلاس برای تشکر از امام یک  حمد و سوره برای شادی روح آن بزرگوار خواندیم.

 

به نام خدا

کلاس03                                                                                      دبیرستان:شهید مطهری نشتارود

خاطرات مدرسه، دانش آموز : علیرضا عزیزگاهی

خاطره ای را که من می خواهم ارائه کنیم برمی گردد به سال 79 که من در سال سوم راهنمایی بودم در مدرسه ی معراج مدیر ما  یک روز گفت  که یک اردوی تفریحی یک ساعته به یک نمایشگاه در هنرستان مسلمی خواهیم داشت که البته برای دانش آموزان سال سوم بود. بالاخراه روز موعود فرا رسید و یک اتوبوس آمد تا ما را به هنرستان ببرد . بسیاری از بچه ها سوار شدند و لی نوبت به نرسید و حدود نه نفر از ما ماندیم.

آقای مدیر گفته که بروید یک یا دو ماشین سواری بگیرید و به هنرستان بروید.ولی ماجرا از اینجا شروع شد که یک پیکان خالی چراغ زد  و ما دست نگه داشتیم و آقای راننده گفت که هر نه نفر سوار شوید.ما هر نه نر با زور و زحمت سوار شده و جا شدیم.در همان حال که ماشین تازه راه افتاده بود آقای مدیر از آن