به امید خدا
ادامه مطلب
نریمان مریدپور
برخورد غیر فرهنگی
در سالهای 50-49 در کلاس ششم (پایان مقطع ابتدائی) مشغول تحصیل بودیم و فاصله ی روستای کرکاس تا شهر عباس آباد (حدود 7 کیلومتر) را که 3 کیلومتر آن خاکی و عمدا ً گل آلود بود و ما دانش آموزان مخصوصا ً در فصل پاییز که روزها کوتاه بود صبحهای خیلی زود و نسبتا ً تاریک از منزل خارج می شدیم و پیاده و از میان شا لیزارهای امرجکلا به مدرسه می رفتیم و به جاده آسفالته که می رسیدیم، چکمه هایمان را می شستیم تا مرتب وارد شهر شویم، گاهی وقتی به ابتدای شهر می رسیدیم صدای بلند و دسته جمعی "آمین" دانش آموزان صف بسته، ناگهان مانند گله ای آهو که صدای وحشتناک غرّش شیری را شنیده باشد، ما را از جا می کند و رَم می کردیم و پا به فرار بهسوی صدای آمین!! می گذاشتیم امّا علت آن!...
اوایل باز شدن مدرسه ها بود ما که پیاده این همه مسیر را صبح می رفتیم و عصر بر می گشتیم (مدرسه دو نوبت صبح و عصر بود). درطول مسیر از اتوبوسهای شرکت ایران پیما و پی ام تی (شهسوار- تهران)با اشاره دست ساعت رامی پرسیدیم و آنها از صفحه ی تاخوگراف اتوبوس با انگشتان به ما می گفتند (مثلا ً7:30)، ما شروع به دویدن می کردیم، یکی از روزها جلوی مسجد جامع عباس آباد که رسیدیم صدای زنگ را شنیدیم به سرعتمان افزودیم اما وقتی به درب مدرسه فردوس رسیدیم هنوز بچه ها به صف نایستاده بودند که ناظم آقای..... دروازه را بست! و ما را می دید که بیرون دروازه هستیم.... صف بسته شد، دعا خوانده شد ما مضطرب و پریشان بیرون نظاره گر بودیم، بچه ها به کلاسها رفتند، پس از چند دقیقه معلمها هم به کلاس درس رفتند و بعد از زمانی نسبتا ً طولانی که بیشتر عمدی بود، دروازه را باز کرد و همه ما را به دفتر برد که چرا نیم ساعت دیر کردید که با صدای همراه با ترس گفتم: ما دیر نکردیم شما دروازه را زود بستید که: سیلی به صورتم زد که فکر کنم هنوز صدای زنگ کشیده را حس می کنم، سپس با ترکه انار که بعضی از دانش آموزان برایش می آوردند ما بچه های واقعا ً بی گناه را هر کدام به جرأت یادم می آید هر دستی 5 ترکه زد که خدا می داند اثر سوی آن تنبیهات را در دستهای خود می بینیم و این کار در طول سال بارها و بارها تکرار می شد و ما که عقلمان نمی رسد که حتی از او به خدای خودمان هم شکایت کنیم، همیشه لعنتش گفتیم. حالا می بینیم که خدای عادل هیچ وقت از سر تقصیراتش نگذشت و وجهه معلمیش که همانا احترام دانش آموز به معلم است را از او بازستاند. این خاطرات نقطه ی سیاه دوران تحصیل من بوده است.
و مواردی دیگر که در حوصله برنامه نمی باشد.
خاطره خانم شهناز رنجبرها
مربوط به كلاس سوم دبستان
نام معلم آقاي خالقي
يك روز كه امتحان كاردستي داشتيم من يادم رفته بود كاردستي درست كنم به خاطر همين نيز ترسيدم چون معلم گفته بود هركس كه كاردستي نياورد هم يك صفر خواهد گرفت و هم تنبيه خواهد شد.بنابراين من و چند تن از دوستان كه كاردستي نياورده بوديم به انباري پشت مدرسه رفتيم كه در آن كاردستي و مواد زائد بود و چون خودمان نمي توانستيم از داخل انبار كاردستي برداريم به دو نفر از پسران گفتيم تا برايمان اينكار را انجام دهند.آنها چند كاردستي را برداشتند اما همينكه ميخواستم آنرا بگيرم يكي از بچه ها داد زد كه داخل انباري جن است.همه فرار كرديم و من از ترس به زمين خوردم و تمام لباسم كثيف شد.بالاخره موقع امتحان فرا رسيد و معلم مرا صدا زد و از من كاردستي را خواست و من هم با حالت گريه به ايشان گفتم كه كاردستي را در خانه جا گذاشته ام بنابراين معلم به من صفر داد اما چون ميدانست كه قرائت فرآن من خوبست در حقيقت مرا به قرآن بخشيد و از تنبيه من صرف نظر كرد.
خاطره آقاي نصراله پهالي
چون به مدرسه علاقه آنچناني نداشتم همواره در فكر فرار از مدرسه بودم و به همين علت پدرم تصميم گرفت كه همراه من به مدرسه بيايد تا در راه فرار نكنم و من هم بعد از رفتن پدرم بالاي درختي در باغي كه در نزديكي مدرسه بود مي رفتم و تا موقع بازگشت بچه ها از مدرسه در لابلاي شاخ و برگ آن پنهان مي شدم.بعد از گذشت چند روز معلم كه متوجه غيبت مكرر من شده بود با نگراني زياد به خانه ما آمد و موضوع غيبت من را به پدرم اطلاع داد.پدرم نيز راجع به اين موضوع چيزي به من نگفت اما صبح فردا به تعقيب اينجانب پرداخت و وقتي پنهان شدن من را روي درخت مشاهده نمود من را پائين آورد و به شدت تنبيه نمود.از فردا مجبور شدم كه در كلاس درس حاضر شوم ولي وقتي رفتار پر از عطوفت معلم خود را ديدم به مدرسه و كلاس درس جلب شدم و متوجه اشتباه خود شدم.اما متاسفانه به خاطر مشكلات زندگي نتوانستم تحصيلاتم را به پايان برسانم.
خاطره آقاي محمد بااوج
سال دوم راهنمائي و يك ماه به امتحات مانده بود و ما مي بايست در اين مدت باقيمانده نمرات خوبي بگيريم تا سطح نمرات مستمرمان بالا برود.
يك روز امتحان علوم داشتيم ولي من به اشتباه جاي آن حرفه و فن را حسابي خواندم و فرداي آنروز خوشحال از اينكه درسم را خوب خوانده ام و نمره خوبي نيز خواهم گرفت در سر جلسه حاضر شدم اما وقتي معلم سؤالات را پخش كرد زماني كه ديدم سؤالات از كتاب علوم طرح گرديده متوجه اشتباه خود شدم و من اگر در اين امتحان نمره نمي گرفتم تجديد مي شدم بنابراين مستاصل از همه جا تصميم به تقلب گرفتم و با تقلب بالاخره نمره ناپلئوني 10 را گرفتم اما توانستم اين نمره را براي امتحان بعدي جبران نمايم و اين براي من عبرتي شد تا بعد از اين به برنامه هفتگي توجه كنم
خاطره آقاي محمد جاني پور
خاطره خوبي كه گاهي برايم تداعي مي شود اين است كه روزي امتحان رياضي داشتيم و من از بخت بد شب امتحان به سختي مريض شدم و روي اين اصل نتوانستم درس بخوانم.فرداي آنروز سر جلسه حاضر شدم و در حاليكه كمتر از سؤالات سر در مي آوردم لطف معلم احكام شامل حالم شد و با كمك او توانستم حداقل نمره قبولي را بگيرم.اكنون كه به اين موضوع فكر مي كنم درمي يابم كه با اينكه كار آن معلم خلاف قانون بوده است اما چون مي دانست كه من شاگرد بي نظمي نيستم و فقط به علت بيماري درسم را ياد نگرفته ام به من ياري رساند و من نيز هيچگاه لطف او را فراموش نمي كنم و در هرجا كه هست براي او طلب خير مي نمايم.
خاطره آقاي فرشيد كوچكپور
سال تحصيلي كه با پانزده خرداد 1342 پايان مي پذيرفت بود و من در مدرسه علميه تهران كه آنروزها در پشت مسجد سپهسالار و جنوب مجلس شوراي ملي سابق واقع شده بود در سال اول دبيرستان مشغول تحصيل بودم.در اين روز فراموش نشدني مردم ترتيب يك راه پيمائي را داده بودند كه از خيابان ري شروع و در مقابل مجلس انتهاي راهپيمائي و شروع تظاهرات مردمي بود.در اين حالت نيروهاي پليس هم مواظب راهپيمائي بوده و سراسر خيابان ري و سيروس تا ميدان بهارستان را اشغال كرده بودند كه ناگاه تيري شليك شد و به دنبال آن تيراندازي آغاز گرديد در اين زمان دانش آموزان هم از كلاسها بيرون آمدند و در پشت بام دبيرستان سنگر گرفتند و عده اي تظاهرات را نظاره مي كردند و تعدادي ديگر آجرهاي لبه پشت بام را كنده و به سوي نيروهاي ضد مردمي پرتاب مي كردند من هم كه از اينكار بچه ها خوشم آمده بود نيز دست بكار شده و تا آمدم آجري را به طرف نيروهاي انتظامي پرتاب نمايم آنها مرا ديدند و شروع به تيراندازي نمودند و متاسفانه گلوله به يكي از بچه هاي كلاس سوم ما بنام چاوشي اصابت نمود و من كه تا آن موقع گلوله خوردن و فرياد ناشي از زخم آنرا نديده بودم بهت زده نعره ميزدم اما چه فايده كه بعد از چند لحظه اين دانش آموز فداكار كه شهيد گرديد بود پيكر بيجانش روي دست همكلاسيهايش از درب مدرسه به بيرون آمد و من هيچگاه اين خاطره فراموشم نمي شود.
خاطره آقاي سعيد سياحي
مربوط به سال 1357
سال آخر دبيرستان را كه در تهران سپري ميكردم مقارن با سال 1357 بود وتظاهرات كمابيش شروع شده و ما نيز مانند بقيه مردم در راهپيمائي ها شركت مي نموديم.يكروز در يكي از راهپيمائيهاي جلوي دانشگاه تهران كه تقريبا كانون تظاهرات تهران به شمار مي رفت من و معلم ادبياتمان شركت كرديم كه ناگهان گلوله اي به معلممان اصابت نمود كه مرا دچار بهت و حيرت نمود فورا به كمك چند نفر وي را به آمبولانس رسانديم و من بعنوان شاهد ماجرا با دبيرمان همراه شدم و ضمن گفتگو با او مدام اين كلام را مي شنيدم كه ميگفت هيچگاه امام را تنها نگذاريد و شما آينده سازان اين مملكت هستيد و از هيچكس و هيچ چيز نهراسيد.ولي من زماني دريافتم كه او يكي از ياران نزديك و وفادار امام راحل بود كه ديگر دير شده بود و وي شهيد گشته بود.يادش گرامي و راهش پررهرو باد.
خاطره مربوط به آقاي محمدرضا شجاعي
در زمان حنگ يا هشت سال دفاع مقدس شهرهاي مرزي ايران كه با عراق همسايه بودند نسبت به قسمتهاي شرقي بيشتر مورد حمله قرار مي گرفتند . بنده هم در زمان نوجواني بودم و در استان كرمانشاه زندگي مي كرديم.
در آن روزها هواپيماهاي عراقي روز و شب نمي شناخت و هر چند ساعت به چند ساعت مانند دسته ايي از كبوترها بر روي بام خانه ها رژه مي رفتند و بمباران مي كردند . شبها نور چراغ خانه ها جلوه ي بيشتري از زندگي را نشان مي داد براي همين روي پنجره ي تمام خانه ها پلاستك هاي مشكي كشيده بودند تا نور خود نمائي نكند و هواپيما هاي عراقي جان كمتري بگيرند . بعد از بمباران هاي متعدد كه مردم زيادي شهيد مي شدند راديوي عراق اعلام مي كرد ما پادگانهاي كرمانشاه را هدف قرار داديم ولي مردم عراق غافل از اينكه شهرهاي كرمانشاه روز به روز با خاك يكسان تر مي شد.
براي ما شنيدن صداي آژير قرمز كه همه روزه به طور مكرر به گوش مي رسيد امري عادي بود و بهمين علت به رفتن به جان پناه هائي كه به اين منظور ساخته شده بود زياد عجله به خرج نميداديم اما غافل از اينكه روزي اين بمبها به ما هم نزديك مي شوند.در مدرسه بوديم و من در سال اول راهنمائي مشغول تحصيل بودم و مدرسه ما در كنار مسجد جامع قرار داشت آنطرف مسجد نيز دبيرستان ديگري واقع شده بود بنام دبيرستان پسرانه كزازي.روزي آژير به صدا در آمد و بعد از چند لحظه صداي انفجاري وحشتناك ما را ميخكوب كرد تمام شيشه هاي مدرسه شكست و اين باعث شد كه همگي به پناهگاه هجوم ببريم و بعد از اينكه وضعيت عادي شد با بيرون آمدن از پناهگاه ناباورانه به مسجدي برخورد كرديم كه به ويرانه اي مبدل شده بود اما با كمال تاسف بايد گفت كه اين تمام ماجرا نبود در حاليكه لباسهايمان خاكي شده بود روي خرده شيشه ها براه افتاديم اما وقتي به دبيرستان رسيديم آنچه را كه نبايد مي ديديم به چشم مشاهده نموديم.يكي از بمبها به دبيرستان اصابت نموده بود و اغلب دانش آموزان شهيد و چند نفري نيز مجروح شده بودند خوشا به سعادت شهدا.بعد از اين حادثه مدارس براي مدتي تعطيل گرديد.روزهاي جنگ تحميلي پر از خاطرات تلخ و شيرين است كه يكي از آنها را برايتان تعريف نمودم اميدوارم كه شما با داشتن اين همه امكانات قدر رفاه و امنيت را بدانيد و با خوب درس خواندن بتوانيد ايران عزيز را بسازيد.
خاطره آقاي سيد محسن معصومي
مربوط به كلاس اول دبستان به نام شوق مدرسه
به علت علاقه زيادي كه به مدرسه رفتن داشتم هنوز 2 سال به مدرسه رفتنم وقت باقيمانده بود كه من دور از چشم مادرم به مدرسه مي رفتم.ومادرم نيز بي خبر از همه جا به دنبالم مي گشت تا اينكه يكروز از سوي مدرسه به ايشان اطلاع دادند كه فرزندتان در مدرسه است وي نيز به مدرسه آمد وبا وعده و وعيد وقول خريدن كيف مرا با خود به منزل بردند.منهم كه بعد از گذشت چند روز متوجه شدم كه از كيف خبري نيست مجددا به مدرسه رفتم.اوليا دبستان كه از علاقه و همچنين عزم راسخ اينجانب مطلع شدند اجازه دادند كه در كلاس پيش دبستاني به فراگيري مشغول شوم و منهم به صورت مستمع آزاد و غيررسمي ودر بعضي اوقات به صورت يكروز درميان به مدرسه رفته سال بعد هم چون سن من اجازه ورود به سال اول را نميداد دوباره در كلاس پيش دبستاني مشغول گرديدم ولي توانستم دروس سال اول را با موفقيت و با معدل بيست امتحان دهم ولي چون قانون اين اجازه را به من نميداد كه به كلاس بالاتر بروم سال بعد هم در كلاس اول نشستم و اينبار به طور رسمي درس را آغاز نمودم وهمواره تمام حواسم متوجه تدريس معلمم بود و به هيچ چيز ديگر توجه نداشتم و اين موضوع باعث گرديد كه بيشتر مطالب را در سر كلاس ياد بگيرم و معمولا در منزل به غير از نوشتن مشق كار ديگري نداشته باشم به اين ترتيب در تمام دوران تحصيل شاگرد ممتاز مدرسه شناخته شدم.با تشكر و آرزوي موفقيت براي تمامي دانش آموزان.
به نام خدا
طرح خاطره نویسی اولیای دانش اموزان پیش دانشگاهی تابش نور دی ماه 83
نام و نام خانوادگی:سید بابک تقریری
هنگامیکه در کلاس اول دبستان در دز فول درس می خواندم در اوایل اردیبهشت ماه زمانی که هوای دز فول تقریبا گرم شده بود پدرم با مراجعه به دبستان از معلم چند روزی مرخصی گرفت تا به اتفاق دوستانش که من هم باید همراه ان ها می رفتم .تصمیم داشتند که کنار رود دز واقع در شمال
شرقی دز فول بروند.ان ها از اب و هوای خشک دل چسبی برخوردار بود.یادم هست که شب برای شام کله پاچه تدارک دیده بودند.جای شما خالی بود.رختخواب هم برای خواب فراهم کرده بودند و پدرم با بد خوابی من ا شنا بود و می دانست که من در خواب زیاد حرکت می کنم و به همین دلیل هنگام خواب سنگ بزرگی ا ماده کردند و کمرم را بوسیله طناب به سنگ بستند تا بوسیله سنگ از غلطیدن من در ا ب جلوگیری کنند. ان شب دوستان تا نیمه شب نخوابیدند و به این حالتی که من پیدا کرده بودم می خندیدند.و این واقعا یک خاطره ی شیرین از دوران دانش ا موزی من بود که هیچ وقت فراموش نخواهد شد.
نام و نام خانوادگی:حسن عبادتی شهرستانی
کلاس اول راهنمایی بودم که اقای قلی پور معلم ابیات برای ما یک موضوع انشاء در خصوص ((تهیه ی یک گزارش از یک روز تعطیل))به ما داده بود.اقا من بر اثر تنبلی گزارش را ننوشته بودم.در کلاس بعد از ان که چندتن از هم کلاسی ها انشاء خود را خواندند نوبت به من رسید اما همانطور که گفتم گزارشی ننوشته بودم .ولی از ترس فقط دفتر سفید خود را گرفتم و رفتم شروع به خواندن کردم. نمیدانم چه چیزهایی اسمان و ریسمان کردم که خیلی سریع معلم همه چیز را فهمید من خیلی ترسیده بودم ولی اقای قلی پور از بچه ها خواست که مرا بخاطر انشاء خوب تشویق کنند و همان باعث شد که بعد از ان کار خود را بهتر انجام دهم .
نام و نام خانوادگی:نادر رستمی
در سال53بود که برای ما معلم ریاضی از طرف مدیر مدرسه معرفی شد و چون معلم ریاضی یک خانم بود و به خاطر اینکه این خانم در ان موقعیت بی حجاب بود و پوشش کامل نداشت . بچه ها با دیدن ان معلم او را مسخره کرده و ان خانم با دیدن ان صحنه رفت و دیگر بر نگشت . مدیر بچه های کلاس را شدیدا تنبیه کرد .و ما یک ماه بدون معلم بودیم تا این که یک ماه معلم مرد برای پایه پنجم دبستان امد و به ما درس داد .
نام و نام خانوادگی:حسن منصور سارلو
مادرم که تحصیل نکرده است و خاطره ای نمیتواند داشته باشد. پدرم هم فقط در شهرداری یکی از همکار نشان جای معلم به ان ها تدریس می کرد (مانند نهضت سواد اموزی)فقط عصرها تشکیل می شد و هدف از تشکیل ان کمی یاد گرفتن و نوشتن بود و ایشان هم خاطره ای ندارند که برای شما عنوان نمایند .
نام و نام خانوادگی:فرامرز عبدالملکی
با سلام به شما عزیزان .
کلاس اول راهنمائی بودم دبیر ریاضی سخت گیر و با جذبه به نام اقای حسینی داشتیم. یکی از جمعه ها عروسی یکی از بچه های محل ما بود . من به اتفاق دوستانم با همراهان داماد به منزل عروس رفتیم(((به اصطلاح عروس دنبال)))من قسمت جلوی مینی بوس نشسته بودم متا سفانه دبیر ریاضی من را در مینی بوس دید.فردای ان روز اولین نفری که باید پای تخته برود من بودم راستش درس ریاضی را اماده نکرده بودم.
تنبیه جانانه ای شدم و این خاطره هیچ وقت فراموش نمیکنم .
نام و نام خانوادگی:محمد علی عشقی
یکی از روز های پاییز بود. صبح مثل هر روز من و برادرم منصور که دو سال از من بزرگتر بود ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم که بعد از انجام یک سری کارها ساعت 5/6 به طرف مدرسه راه افتادیم . مدرسه ی ما در ده مقابل بود. و از خانه ی ما حدودا3 کیلومتر فاصله داشت.
باید از یک دره و رودخانه عبور می کردیم تا به مدرسه برسیم . در ان روز امتحان داشتم و وسط امتحان بود که معلم بالا سرم ایستاد و وقتی دید که دارم با پشت سری خودم صحبت می کنم یک کشیده ی محکم زیر گوشم زد طوری که جای انگشتان دستش روی صورتم مانده بود.و بعد از10 دقیقه دید هنوز صورتم قرمز و کبود است به من گفت:برو و صورتت را بشور و وقتی برگشتم10 تا10 شاهی که می شود 5ریال به من داد که به دلیل کبودی صورتم وقتی به خانه برگشتم چیزی نگویم.
ما همیشه تا غروب در مدرسه می ماندیم چون بعد از ظهر ها هم درس داشتیم و چون راه مدرسه تا خانه دور بود ناهار خودمان راهم در مدرسه می خوردیم . وقتی برای ناهار امدیم بیرون دیدیم که از ده مان دود بلند می شود . معلم خود را با خبر کردیم که ده مان اتش گرفته مدرسه تعطیل شد و همه به ده رفتیم. وقتی رسیدیم دیدیم که 40 تا خانه اتش گرفته . من هنوز صحنه ی ریختن ستون های خانه ی خودمان را از یادم نرفته.
تمام اذوقه و وسایل زندگی مان از بین رفته بود.ما شب های بعد را داخل چادر سپری کردیم تا خانه ی جدید مان ساخته شد.
اولیای محترم دانش آموز : جبار نجف پور نام و نام خانوادگی : قاسم نجف پور
اینجانب قاسم نجف پور فرزند محمد کاظم هستم که تا چهار کلاس بیشتر سواد ندارم که در آن زمان صبح تا ظهر در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم بعد از ظهر ها سر کار می رفتیم تا بتوانیم خرج خود را بدست آوریم در آن زمان با وجود معلمان سخت گیر مجبور بودیم کار کنیم با اینکه ترس از معلم ها داشتیم حتی اگر بعد از ظهر ها معلم خودمان را در کوچه می دیدیم از راه دور پا به فرار می گذاشتیم تا معلم ها ما را نبینند زیرا اگر بعد از ظهر ما را می دید فردا از ما درس می پرسید بلد نبودیم ما را به فلک می بستند. برای اینکه خرج خود را در آوریم مجبور بودیم که بعد از ظهر ها کار کنیم و شب ها درس بخوانیم من نمی دانم با این وضع که ما درس می خواندیم چطور همین چهار کلاس را گرفته ام خرج حاصل از درآمد نصف به خودمان می رسید و نصف دیگر را به پدر ومادر می دادیم.
نام : محمد جای پور
هرگز یادم نمی رود دوره ی درس خواندن ویا آن کلاس و یا حداقل آن سال ها ی گذشته. دقیقاً یادم نیست که سال 1350 یا 1351 بوده است. که این چند سال برایم از تحصیلات در آکسفورد،کمبریج،و هاروارد خاطرات آن سه سال یا چهار سال تحصیل دوران ابتدائی در کلاس سیاهی دانش در دبستان سر لنگاءخاطره انگیزترین نه تنها دوران درسی بلکه زندگی ام بوده است. مخصوصاً در آن کلاس ها و در آن درس ها و در آن حال و هوای بسته ی تحصیلی و در آن روز و در آن زنگ کاردستی.
پس حال که بعد از سی سال مرکز پیش دانشگاهی از م اولیای فرزندان خواسته اند بار دیگر با دفتر و قلم و صفحه ی کاغذ آشتی کرده و هر یک خاطره ای از دوران تحصیل نوشته.
طبق معمول نمی دانم که در سال تحصیلی دوم یا سوم ابتدائی بوده ام زنگ کار دستی در کلاس زده شد و من وسطهای کلاس روی میز نشسته بودم که سپاهی محترم که نامش به خاطرم نمی آید از روی دفتر نمره تک تک محصلها را می خواند تا کاردستی های خود را نشان معلم دهند و معلم نیز نمرات فراخور آن کاردستی را در دفتر نمره ثبت و درج کند. فکر می کنید در این کلاس 50-40 نفری چند تا ادیسون و گالیله یا پاستور و یا مغز متفکر و با نبوغ داشتیم که کاردستی درست کنند و با نشان دادن آن نمره ی خوب بگیرند.هیچ.ولی چرا؟ شاید برایتان جالب باشد مثلاً معلم می خاند آقای رحمتعلی کاردستی را بیاور و او از جا بلند می شد، بسته به سلیقه ی دانش آموز 5 الی 2 پرتقال درشت از جیب در می آورد و روی میز گذاشته و معلم پس از نگاه به غالب و رنگ پرتقال مثلاً به او 16 یا 18 می داد. آقای شربتعلی مثلاً 3 عدد تخم درشت می آورد یا حداقل یک وحله ناهار سپاهی را در سفره رنگی می کرد شاید 18 یا 19 می داد. اسم بنده محمد جانی پور را می خواند و من با آن فکر آینده نگریم در کلاس کاردستی نه از تخم مرغ خبری بود و نه از پرتقال درشت یک چکش با دو تکه چوب درست می کردم که پس از ارئه آن به سپاهی و نگاهی نفرت انگیز به کار دستی ام که در اصل از توان فکرم نشئت می گرفت و کار مرغکی و غازکی نبوده و کاردستی ام بوه معلم پس از تحویل آن یا 4 یا 5 به من می داد و کاردستی ام را پرت می کرد یک گوشه.
نام و نام خانوادگی : مجید بهروز
در سال های قدیم دانش آموزی بودم که نسبتاً نسبت به دیگران یک پله بالاتر بودم و چون د مدارس ابتدائی در هر کلاس یک معلم تدریس می کرد صمیمت خاصی بینمان وجود داشت من در مدرسه ی شهید معصومی واقع در قله سر یکی از روستاهای مجاور نشتارود درس می خواند. در آن زمان کسانی که درس می خواندند مورد توجه معلمان و کسانی که برای گذراندن اوقات فراغت به مدرسه می آمدند مورد تشویق معلمان قرار می گرفت در آن زمان پسر ها و دختر ها با هم در یک کلاس بودند. و معلمان واقعاً بچه ها را تنبیه بدنی می کردند. یکی از خاطراتی که تا عمر دارم فراموش نمی کنم این است که یک پسر که هم کلاسی مان بود طبق معمول درس نخوانده بود و مرد تنبیه واقع شد در زمان قدیم البته فقط در مدرسه ما گونی ای پر از گیاه گزنه می کردند و سپس پسرها را به داخل آن روانه می کردند این پسر خاطره ی ما هم همین داستان را داشت البته با یک اختلاف برای اینکه وقتی آن پسر را در گونی کردند و با چوب روی کیسه می زدند به آن پسرک حالت دیوانگی دست داد و با شتاب از گونی بیرون آمد و چوب دست معلم را برداشت و با شدت تمام، معلم را کتک زد و قتی عقده ی خود را خالی کرد از مدرسه فرار کرد و دیگر ادامه ی تحصیل نداد.
علی باباامرجی
یک روز زمستان که هوا بسیار سرد بود آنلللابلباتما در حیاط مدرسه برف بازی می کردیم و برف ها را به یکدیگر می زدیم و خیلی خوشحال بودیم که ناگهان معلم ریاضی ما از دروازه به داخل آمد و وقتی من برف پرتاب کردم خورد به سر معلم و معلم عصبانی شد و من را به دفتر فراخواند اما چیزی به من نگفت و بخیر گذشت.
رضا برجی
خاطره ای از مادر خود : برای اولین بار بود که به مدرسه می رفتم و بسیار ذوغ و شوق داشتم و همراه با خواهر خود بودم از شانس بد ما در همان روز اول مدرسه ی ما دچار حریق شد و مادرم دیگر نگذاشت که به مدرسه بروم.
.
سینا شجاع شفیعی
خاطره ای از مادرم در دوران مدارس ابتدائی
زنگ تفریحِمان بود. یکدفعه دیدم که از کلاسِمان صدای انفجار بلندی آمد. همه به سوی کلاس رفتیم و یکدفعه شاهد
آتش سوزی کلاسمان بودم و همه با همه با حالت افسرده و پریشان با سطل هایی از آب به سوی کلاس رفتیم و آتش
را خاموش کردیم و تا یک هفته
تعطیل بودیم و مشغول تمیز کردن و نقاشی کردن کلاس بودیم.
مصطفی خانه کشی
در سال 1340 کنار رودخانه مشغول خواندن نماز بودن یکی از افراد درون رودخانه افتادن و برای اذان گفتن حتما ً باید روی درخت
می رفتند
و کلمۀ «للمتقین» را نمی توانست خوب نوک زبانش بیاورد.
محمد صالح پور
پدرم می گفت: وقتی ما مدرسه می رفتیم توی کلاس ما شاگرد خیلی بود. بیشتر آنها شاگردهای مؤفق و درس خوان بودند
روزی یکی
از شاگردان به حرف معلم اشکال گرفته بود و معلم گفت یکبار دیگر حرفت را تکرار کن و شاگرد حرف خود را تکرار کرد و معلم
فهمید که
حرف شاگرد درست است و گفت: الحمدالله که نمردم و از شاگرد خود استفاده کردم.
سهیل مهدوی
با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی از زمان تحصیل دوران ابتدائی چون فاصله ی منزل و مدرسه زیاد بود و این فاصله
که حدود
پنج کیلومتر بود را در روزهای آفتابی ما پیاده رفت و آمد می کردیم که هم صبح باید به مدرسه می رفتیم و هم باید بعد از ظهر
رأس ساعت
1:30 خود را به مدرسه می رساندیم و فقط در روزهای بارانی به قهوه خانه ای که در نزدیکی مدرسه بود می رفتیم و نان و
پنیر و یا نان
و لوبیا صرف می کردیم و چون پول می دادیم پس نهار و چایی قندان های قهوه خانه را خالی می کردیم و سپس با آنها بازی می
کردیم و
لذّت می بردیم وهنگام رفتن به خانه چون خانه های ما در میان جنگل و دور از شهر بود از میان زمین های کشاورزی رفت و آمد
می کردیم
و تمام لباس هایمان کثیف می شد، چون در راه خانه بازی و شوخی می کردیم و یک روزی هنگام برگشتن دوستم به نام قدیر
مرا هول
داد در آب و من خیس شدم و من که به شدّت از این شوخی عصبانی شدم، من هم او را به داخل آب هول دادم و او خیس شد
و وقتی
به خانه رفتیم دیر شده بود و مادرمان به خاطر تأخیر در بازگشتن ما را به جمع کردن هیزم در جنگل وادار کرد و من و دوستم تا هنگام
غروب
مشغول جمع آوری چوب بودیم. و در مجموع دوران تحصیل ابتدائی ما با تنبیح و مجازات همراه بود و دیگر کار معمول ما شده بود.
حمید مهدوی
به نام خداوند، خداوند بخشنده و مهربان که ما انسان ها را طوری آفرید که هیچگاه به گذشته بر نمی گردد و روزهایی که گذشت
هیچ
وقت تکرار نمی شود و به یادآوردن خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و جوانی سخت می باشد زیرا افسوس می خوریم ای کاش می
توانستم بهتر از آن موقعیت ها استفاده کنیم و یکی از خاطرات من این بود که در دوران دبستان که دوم ابتدائی بودیم معلم ما سپاه
دانش
بود که از راه دور می آمد و در همین روستا ساکن شده بود و یک روز که بر اثر بارندگی زیاد سیل آمده بود معلم ما که اسمش آقای
هاشمی
بود به خانه ی ما آمد و سه روز که سیل ادامه داشت او هم پیش ما ماند و این صمیمیت که باعث شده که هنوزم همه ساله با
خانواده اش
با ما رفت و آمد می کند و ما هم به خانه ی آنها که کرج می باشد، می رویم.
عباس علی پور
خاطره ای از پدرم. *****
کتک خوردن ولی بدون درد موضوع این خاطره است.
... هوا دیگه روشن شده بود و خورشید کم کم از پشت ابر بیرون آمد حالا دیگه وقت رفتن به مدرسه بود، لباس های نوع که در سال
جدید
خریده بودم را پوشیدم. احساس خوشتیپی و غرور و خوشحالی می کردم. همینکه از در خانه بیرون آمدم و چند متری از خانه دور
شدم،
چون که زمین یخ زده بود، سُرخوردم و افتادم و تمام لباس هایم کثیف و گلی شد و به همین دلیل خیلی ناراحت بودم و رفتم خانه و لباس
های کهنه ام را پوشیدم و دیگه احساس خوشحالی و غرور نداشتم و به اصطلاح ضد حالی بود که همین اول صبح خوردم، وقتی به
مدرسه
رسیدم ، دیگه زنگ خورده بود و وقتی در کلاس را زدم معلم سؤال کرد تا الآن کجا بودی؟ از شدت ناراحتی نمی توانستم توضیح دهیم و
بعد معلم به من گفت دستهایت را بیار جلو و شروع به کتک زدن کرد ولی دستهایم احساس درد نمی کرد ، چون که تمام فکرم به لباس
تازه ام بود.
عرفان فولادی نشت
وصف دانش آموز و دبیر ریاضی خود.
که مربوط به مادرم است که در مدرسه ی حاجیه امین تمشگل اتفاق افتاد.
در سال سوم راهنمایی بودم ، سر جلسه امتحان ریاضیات بود که وقتی ورقه را دادند تمام سؤالات ورقه را نوشتم که یکی از
آن سؤالات
معادله بود ، راه حل را اشتباه نوشتم که دبیر ریاضی آقای درجانی بالای سر من ایستاده بود که یکدفعه عصبانی شد، سر من
فریاد کشید
و گفت: این چیه من زدم زیر گریه و متوجه شدم که راه حل معادله را اشتباه نوشتم ، فورا ً اصلاح کردم ، وقتی که ورقه ی امتحان را
تصحیح کرد، نشانم داد ، نمره 20 شد و اگر آن فریاد را نمی کشید، نمره 18 را می گرفتم.
از این دبیر زحمت کش و دلسوز تشکر کردم.
داریوش نجاری
اخراج از کلاس
یکی از خاطرات دوران تحصیل اینجانب که تلخ بود و کم کم برایم شیرین شد در این بود که در یکی از درس های کلاسی در دو
ماه اول
سال خیلی ضعیف بودم، آن روز دبیر مرا از کلاس اخراج کرد، برایم خیلی تلخ بود ولی از آن روز به بعد تصمیم گرفتم که آن درس
را بیشتر
بخوانم و مؤفق هم شدم که بعدها اخراج آن روز برایم خیلی شیرین شد، چون سعی کردم درس بخوانم و اخراج نشوم.
نام ونام خانوادگي: فرشيد حسين نيا
يكي ازخاطرات كه يادم مي آيد احترامات شاگرد و معلم آن زمان خيلي زياد بود.يادم هست يك روزي با بچه هاي هم كلاسي براي خريدوتفريح به مغازه رفته بوديم كه معلم ما آن جابود
وجلو آمد براي چي به مغازه آمديد؟!مگه شما درس ومشق نداريد هر چه سريعتر به خانه برويدوفرداي آن روز بخاطر همين موضوع ما را كتك زد.
نام و نام خا نوادگي:علي ملك محمدي
بهترين خاطره اي كه يادم مانده دوران كودكستان است . ما در اروميه زندگي مي كردم ومن آنجا به كودكستان مي رفتم روي ديوار لوحه اي بود كه ما بايد از روي آن اسم شكلها را مي گفتيم نوبت به من كه رسيد من نام شكلها را گفتم تا رسيد به قرقره من گفتم قرقره و معلم مي گفت بگو گرگره ولي من همان قرقره را تلفظ مي كردم چون مي دانستم قرقره درست است.
به نام خدا
کلاس٠٨ دبیرستان:شهید مطهری نشتارود
خاطرات مدرسه مادردانش آموز : جواد حقانی
اولین روز مدرسه رفتن بود که من از مدرسه خیلی می ترسیدم و فکر می کردم مه معلم همیشه بی جهت، معلم باید من را کتک بزندو به همین دلیل بود که گریه می کردم و مادرم را مجبور می کردم که با من بر روی نیمکت داخل کلاس بنشیند،و حتی باید با من کتاب بخواند و به همین دلیل حدوداً یک هفته مادرم با من در داخل کلاس می نشست.این بهترین خاطرهی دوران مدسه یمن بود.
با تشکر از مدیر آموزشگاه
به نام خدا
کلاس٠٨ دبیرستان:شهید مطهری نشتارود
خاطرات مدرسه دانش آموز : سید ناصر حسینی مدنی- اولیای (سید محسن)
با سلا م!
من می خواهم بگویم که بهترین دوران زندگی برای یک فرد تا زمانی است که،در دوران خردسالگی و نوجوانی است، زیرا او باررفتن به مدرسه وآموختن دانش با دوستان و به مراتب با جامعه ی بزرگتر نیز آشنا می شود و همین موجب اجتماعی شدن و باعث ترقی و بالا رفتن سطح ومیزان شخصیت گرای ما می شود.
خاطره ها که بسیار زیادند و چون برخی از آنها با گذشت زمان از ذهن خارج می شوند اما بعضی از این خاطرات هرگر از ذهن خارج نمی شود،این است که در روز اول سال تحصیلی،حدوداَ 35 سال پیش به خاطر بازی گوشی و شیطنت در سر کلاس معلم گوش من را گرفت و به یکی از دانش آموزان گفت که برود و چوب اناری را از درخت داخل حیاط برایم بیاورد و چشمتان روز بد نبیند و آقا معلم به یکی ازدانش آموزان گفتکه دست وپای من را نگه دارد و او با ترکه ی انار 24 ضربه به کف پایم زد وهمین امر موجب گشت که من دیگر به مدرسه نروم وترک تحصیل کنم.!
به نام خدا
کلاس04 دبیرستان:شهید مطهری نشتارود
خاطرات مدرسه، دانش آموز : ابراهیم علی پور
بنده تا قبل از دستور امام (ره) که مبنی بر اینکه نهضت سواد آموزی در سراسر کشور برای ارتقاء سواد در سطح جامعه و سواد خواندن و نوشتن افراد بزرگسالو بیسواد مطرح شده بود هیچ گونه سوادی نداشته ام چون در منطقه ای زندگی می کردیم که شرایط ثانی برای با سواد شدن وجود نداشت اما بعد از دستور امام (ره) که به کل جامعه ابلاغ شده بود بنده در کارخانه قایق سازی بع عنوان کارگر مشغول به کار بودم که درسال 1373 از طرف رئیس شرکت به کارگران اعلام شده بود که از شنبه 11/2/73 روزی 90 دقیقه کارگران برای سواد آموزی به اتاقیکه بعد ها به عنوان کلاس درس انتخاب شده بود بیایند و دیگر همکاران در این کارخانه به مدت 4 سال از این موهبت الهی برخوردار شدیم و تا پایان مقطع ابتدایی را در کارخانه سپری می کردیم .بنده این سواد هرچند بسیار کم را به خاطر لطف خداوند و بعد امام (ره) را به دست آوردم و از این بابت خوشحال هستم در عصری که پیشرفت و تکنولوژی حاکم است حداقل ضرب اعداد رامی دانم .و به یاد دارمکه بنده و همکاران دیگر در شرکت در اولین روز کلاس برای تشکر از امام یک حمد و سوره برای شادی روح آن بزرگوار خواندیم.
به نام خدا
کلاس03 دبیرستان:شهید مطهری نشتارود
خاطرات مدرسه، دانش آموز : علیرضا عزیزگاهی
خاطره ای را که من می خواهم ارائه کنیم برمی گردد به سال 79 که من در سال سوم راهنمایی بودم در مدرسه ی معراج مدیر ما یک روز گفت که یک اردوی تفریحی یک ساعته به یک نمایشگاه در هنرستان مسلمی خواهیم داشت که البته برای دانش آموزان سال سوم بود. بالاخراه روز موعود فرا رسید و یک اتوبوس آمد تا ما را به هنرستان ببرد . بسیاری از بچه ها سوار شدند و لی نوبت به نرسید و حدود نه نفر از ما ماندیم.
آقای مدیر گفته که بروید یک یا دو ماشین سواری بگیرید و به هنرستان بروید.ولی ماجرا از اینجا شروع شد که یک پیکان خالی چراغ زد و ما دست نگه داشتیم و آقای راننده گفت که هر نه نفر سوار شوید.ما هر نه نر با زور و زحمت سوار شده و جا شدیم.در همان حال که ماشین تازه راه افتاده بود آقای مدیر از آن طرف خیابان فریاد زد که سوار نشوید خطرناک است. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و ماشین راه افتاده بود.ما به هنرستان رسیدیم و همان که به آن جا رسیدیم آقای مدیر هم رسید و سریع به سمت ما آمد و گفت شم حق رفتن به نمایشگاه را ندارید و باید به مدرسه برگردید و ما به مدرسه رفتیم تا یک ساعت بعد که مدیر آمد گفت که آن نه نفر بیایند به دفتر من با آن ها کار دارم . در دفتر انگار که یک دادگاه تشکیل شده بود و آقای مدیر از ما خواست که درباره ی کارمان برایش توضیح دهیم و بعضی از بچه ها حرف هایی را گفتند و از خود دفاع کردند و در آخر کار به خوبی و خوشی با یک معذرت خواهی از مدیر به پایان رسید.اگر چه من در سال سوم به نمایشگاه نرفته بودم ولی سال بعد که اول دبیرستان بودم دوباره به نمایشگاه رفتم ولی ای دفعه فرصت را از دست ندادم و سوار اتوبوشدم.نمایشگاه خیلی زیبا بود.
به نام خدا
کلاس03 دبیرستان:شهید مطهری نشتارود
خاطرات مدرسه، دانش آموز : میثم شیخ الاسلامی
سال 48 بود که من کلاس پنجم دبستان بودم و برادرم کلاس دوم بود.مادر یک روستا زندگی می کردیم و کلاس ها مختلف بود و به دلیل کمبود جا از سال اول تا سال پنجم در یک کلاس می نشستیم.یک روز سرد زمستان برادرم تکالیفش را انجام نداده بود و برای پرسش به پای تخته خوانده شد و معلم از او درس پرسید اما برادرم هیج چیزی از درس بلد نبود. بعد معلم ما را همراه او به داخل حیاط برد و 5 دقیقه دست اورا زیر برف نگه داشت و بعد خواست که با ترکه او را تنبیه کند ومن از کلاس آمدم بیرون و با گریه از معلم خواستم که بهجای برادرم مرا تنبیه کند و چون دلم برایش سوخته بود . معلمان هم که از این کار من متأثر شده بود از تنبیه کردن صر فنظر کرد و همان معلمان نیز در حال حاضر از خویشاوندان نزدیکمان می باشند و همیشه ا این موضوع در محافل خانوادگی یاد می کنند.
این موضوع قشنگ ترین خاطره ام از دوران مدرسه ام بود که به یادم مانده است.
به نام خدا
کلاس03 دبیرستان:شهید مطهری نشتارود
خاطرات مدرسه، دانش آموز : پژمان فولادی
کلاس اول راهنمایی بودم که در حفظ کردن ،تربیت رنگ ها مشکل داشتم، هنگام امتحان درس نقاشی مجبور بودم که تقلب کنم .همه ی رنگ ها را مثل ترکیب سیاه+قرمز رنگ جگری به دست م یآید را روی ورقه ی کوچکی نوشتم و روی زیب شلوارم قرار دادم ،معل،متوجه موضوع شد و سراسیمه به سراغم آمد و من فوراَ آن ورق را در زیب شلوارم که قبلا باز کرده بودم انداختم و سریع زیب را بستم و معلم نقاشی که یک زن بود همه جا از جمله زیر میز و نیمکت را گشت و موفق نشد وفقط من یک جمله به خانم معلم عینکی گفتم که او را متأسف و مجبور به عذرخواهی کرد و آن این بود که خانم معلم گرامی شما خیالاتی شدید و این خیالاتی شدن شما باعث شد که مرا جلوی سایر دانش آموزان مرا متقلب معرفی کنید.
در پایان بگویم که عمل خوبی را انجام نداده بودم و چون در حفظ ترکیب رنگ ها مشکل دلشتم به ناچار اقدام به این کار زشت کردم.
مرتضی و حسن بابا امرجی
موضوع:مدرسه
همانطور که همه ی ما میدانیم آموزش و پرورش در زمان گذشته با زمانی که اکنون در آن هستیم بسیار متفاوت بود و ما برای رسیدن به مدرسه باید راه زیادی را به صورت پیاده طی می کردیم .که آن هم به صورت دو شیفت صبح و بعدازظهر بود. البته میان همه سختی ها خاطرات تلخ و شیرین نیز زیاد است ولی یک خاطره ی جالب و شیرین که همیشه در ذهن من باقی مانده را برایشما می نویسم .: در کلاس پنجم ابتدایی معلمی داشتیم به نام آقای محمدی. زمانی که کلاس کار دستی داشتیم ایشان موادی مثل:مرغ.تخم مرغ و پرتغال را به عنوان کار دستی قبول داشت.و هر کس که مقدار بیشتری از این مواد رامی آورد نمره ی بهتری دریافت می کرد.ودر آخر کلاس همراه وانتی که آن را کرایه می کرد کار دستی ها را به منزل می برد.و خلاصه آن روزبا ذوق و شوق تمام کلاس را ترک می کرد و به منزل می رفت.
این بود خاطره ی من که امیدوارم برای شما جالب بوده باشد.
مهرداد مراد پسندی
موضوع:مدرسه رفتن
من برای اولین بار به مدرسه رفتم همراه مادرم در روزی که دو تن از برادرام در مدرسه بودند و من برای اولین بار بود که به مدرسه رفته بودم این برای من خیلی مشکل بود. که کلاس آمادگی زمانی که مادرم رفت به گریه کردن مشغول بودم .زیرا در آنجا انگار غریب به نظر می رسیدم و تا روزی که یکپسر با من شوخی پرداخت و با من دعوا کرد. من هم کله ی آن را به دیوار زدم و با برخوردی که با دیوار داشت سرش شکست و من رااز آن مدرسه به خانه فرستادن و روز بعد همراه با مادرم به مدرسه بر گشتم...
علی مراد پسندی
موضوع:مدرسه رفتن
پدرم می گه که ما ها صبح بلند می شدیم و در یک جا می ماندیم و تا وقتی که تمام پسر عموها در آن محل بیایند وبا هم به مدرسه برویم در راه رفتن به مدرسه با هم صحبت می کردیم تا به مدرسه می رسیدیم و در مدرسه همه در یک سطح بو دیم و تا هنگام ظهر که مدرسه تمام می شد با هم به خانه بر می گشتیم...
طرح خاطره نویسی اولیای دانش آموزان پیش دانشگاهی تابش نور
دی ماه 1383 امیر 03
سیدعلی میربابایی 03
سال دوم راهنمایی بودم و زنگهایی که ورزش داشتیم یک توپ به ما می دادند و حدودچهل نفر با آن بازی می کردیم و مجبور بودیم که برای گرفتن توپ زیاد بدویم و منبه دلیل آنکه زیاد می دویدم معلم ورزش مراصدازد و گفت که ازاستان یک بخشنامه آمده و خواسته اند یک گروه ده نفره را برای مسابقات دو میدانی معرفی کنیم و تو چون در ساعت ورزش زیاد می دوی یکی از افراد منتخب هستی وبایدحدود یک ماه دیگر در مدارس شهرستان مسابقه بدهی و افراد برتر به مسابقات استانی معرفی خواهند شد من خوشحال شدم و در این یک ماه خیلی تمرین کردم تا روز موعود فرا رسید و حدود 7کیلومتر را در این مسابقه دویدم و نفر اول شدم و طی مراسمی هدیه ای به من دادند که دیگر تصمیم گرفتم هرگز در مسابقات دومیدانی شرکت نکنم هدیه چیزی نبود جز یک چراغ قوه پدرومادرم در زمان قدیم که مدرسه کم بود به مدت یک سال به مکتب خانه می رفتند در دوران قدیم فلک می بستند و با چوب پایشان را می زدند و در این مدت کوتاه زبان فارسی و عربی را آموختند و بعد از یک سال به دلیل کشاورزی مجبور به ترک مکتب شد
جهان بخش خواجوند جعفری
بده پدر بزرگوار دانش آموز عزیز میثم هستم از بنده درخواست شده درمورد خاطرات مدرسه بنویسم.
بنده در نهضت سواد آموزی و تا کلاس چهارم ابتدایی درس خواندم.شبها از ساعت 7الی 9 شب در مدرسه ابتدایی درس می خواندم بنده در این مورد متاسفانه خاطره ای در ذهنم نیست که برایتان بازگو کنم. با تشکر از آقای اصغری.
رامین زاده بابا شاه راجی
اولا باید بگویم که دوران مدرسه هرگز فراموش نمی شود.آن روزها که ما به مدرسه می رفتیم یک معلم بیشتر نداشتیم که تمام درسها را به ما یاد می داد معلمی با قدکوتاه،کمی چاق،پیر و عینکی.روزی در کلاس علوم که درس در مورد حیوانات بود و بچه های بازیگوش سر کلاس قورباقه و مار آورده بودند و در کلاس رها کردند و صدای قورباقه در کلاس پیچید و مار به دنبال قورباقه بود و در کلاس غوغایی به پا شد.تا اینکه معلم متوجه شد امّا مار قورباقه را خورده بود.
سیّد جواد ایزد فرد
ناظم مدرسه به نام مرحوم ملاح صفر کلاس اول تدریس می کرد و یک چوب سیکا سی سانتی متری داشت و از ما سوال می کرد چنانچه جواب نمی دادیم با چوب روی سر ما میزد و سر ما باد می کرد.گذشته از آن در دوران سال پنجم و ششم ابتدایی مدیر مدرسه به نام شجاعی در یک روز بارانی زمستانی بود که در حال حاضر در دبیرستان دخترانه رازی می باشد.ده دقیقه دیر شده بود و ما چهار نفر را فلک بسته بود و با چوب انار پای ما را می زد.مرحوم هوشنگ فتح اللهی و معلم دیگر بعد از زنگ دوم(در شنبه،دوشنبه و چهارشنبه) در مدرسه والیبال بازی می کردیم و با ما رابطه دوستانه ای داشتند .
نام و نام خانوادگی : مهرداد خانه کشی نام کلاس : 07
اینجانب مسعود خانه کشی که تا کلاس پنجم ابتدای وبا سواد قرآنی خوانده است. در آن زمان مدرسه وجود نداشت . یک معلم بود و به بچه ها در خانه درس می داد .صبح و بعداز ظهر مدرسه بود مثل الآن نبود که بچه ها در روز جمعه استراحت کنند . ما درروز جمعه کارمی کردیم و دفتر آنچنان فراوان نبود از دفتر وسط یکی یک ورق قرض می کردیم. و بچه ها از مدرسه ترس داشتند چون بچه ها را می زدند و بچه ها شوق و ذوق برای رفتن مدرسه نداشتند به این خاطر بیشتر آدمهای آن زمان بی سواد بودند کمی از آنها دیپلم را می گرفت او را سرکار می فرستاد . مدیر ومعاون وجود نداشت بچه ها را نظارت کند وتازه معلم نبود سپاه دانش بود به جای خودت می آمد. درروستا به بچه ها درس می داد تا پنچم ابتدایی در اینجا درس می دادند و بعد بچه ها برای راهنمایی می خواستند بروند. علم کوه آن هم با پای پیاده ماشینی وجود نداشت و بچه ها با چراغ قوه به خانه می آمدند اول مکتب خانه در آنجا قرآن درس می دادند بعد از چند سال دیگر درس می دادند وسپاه دانش بچه ها را از یک تا پنچم درس می داد و آن موقع شب کلاس هم بود و معلم صبح درس می داد وبعد ارظهر از دانش آموزان درس را می خواست.
پایان
نام و نام خانوادگی : صالح خانکشی نام کلاس : 07
اینجانب آقای غضنفر خانکشی تحصیلات مدرسه خود راتا کلاس سوم ابتدایی گذرانده در زمان تحصیل پدرانمان کلاس مدرسه به صورت سپاه دانش بود, وپمدرسه آنها هیزمی بود و مدرسه توی خانه های محل به صورت شبانه روزیبود.وسپاه دانش هر دو سال عوض می شد.و معلم های دروس پایه ها به دستیک نفر بود ومدیرومعاون وجود نداشت ومثل الآن نبود که برای هر درس یک معلم وجود داشته باشد و کلاس های دخترانه و پسرانه یکی بود و خواندن ویادگیری در آن زمان بسیار خوب بود و امتحانات با تخته سیاه بصورت جمله سازی بوده است و اسم ریاضی آن زمان هندسه نام داشت و ریاضی وجود نداشت .
نام و نام خانوادگی : سهیل خانه کشی نام کلاس : 07
اینجانب بیوک خانه کشی تحصیلات دوره ی دیپلم برخوردار است.
در آن دوره که مدرسه می رفتیم مدرسه ی ما گلی بود و معلم های بد اخلاق داشتیم وبعد ازظهر باز هم مدرسه می رفتیم وقت آن چنانی برای درس خواندن نداشتیم و من که درس بلد نبودم پسر عموهای خودم رو می گفتم مدرسه نروید و آنها را از مدرسه منصرف می کردم .یک روز به خانه ی همکلاسی خودم رفتم ومادر آن از رفتن به خانه ی دوستم ناراحت شد وگفت که آن دوستم خیلی تجدید آورده است. ومادر آن دوستم به من گفت چند تا تجدید آوردی خیلی 7 تا تجدید آوردم و به آن دوستم که خیلی تجدید آورده بود گفتم 7و6 تجدید مهم نیست تک ماده می زنیم .امّا درباره ی خودمان در آن زمان بد اخلاق بودیم و یک روز که درس بلد نبودیم اولین روزما چیزی نگفتند وروز دوّم درس نخواندیم معلم مارو چیزی نگفت ولی دفعه ی سوم که درس نخواندیم معلم من رو به دستشویی برد و مدتی در نگاه داشت . پدرم در آن زمان یک قاطر داشت وخیلی ناجوان بود ویک روز با پدرم به جنگل رفتم وقاطر بار زدیم و آمدیم جلوی خانه که آمدیم قاطرروبروی خانه ما توی درّه افتاد .و در آنجا حرام شد . ویک بار ماشین خودم رو شستم وجلوی خانه گذاشتم وآن روز صبح بلند شدم دیدم ماشینم را دزد برده ویک مدّت دیگر خبر خوش آوردند که ماشینم پیدا شد . و هر چی بود این خاطراتم .
نام و نام خانوادگی : محمّد وردی پسندی
بهترین خاطره من از سال اول ابتدایی می باشدباوصف به اینکه مرحوم پدرمبا درس خوندنمان در مدارس مخالف بود. امّا برادر بزرگترم با شکستن درب صندوق که در آن شناسنامه ما نگهداری می شد شناسنامه مرا گرفت و مرا درمدرسه سپاه دانش پسنده سفلی ثبت نام کرده وبا دو ريال پولی که داشت یک ريال دفتر خریده و با یک ريال هم مداد پاکن دار و با یک جلد دفتر ده برگ درس خود را شروع کردم وآن شب برادرم کلی کتک خورد وسرانجام بعد از چندی روز پدرم بیمار شد وراهی بیمارستان شد ومن توانستم به تحصیل خود ادامه دهم این بود بهترین خاطره من .
نام ونام خانوادگی : کمال طربی
به نام آفریدگار بزرگ :
سلام دوستان خوبم. میخواهم خاطره ی از کلاس سوم راهنمایی برایتان باز گو کنم
روز یکشنبه بود طبق عادت هر روزه من و دوستم بعد از مراسم صبحگاه در حیات مدرسه می ماندیم و وقتی تک تک معلم های 3 زنگ امروز مان یا روزهای آینده می آمدند خیلی سریع به دوستان خبر می دادیم واگر معلمی نمی آمد خوشحال می شدیم. که آن ساعت را بیکاری داریم آن روز زنگ اول ادبیّات فارسی داشتیم ما طبق معمول در حیات منتظر معلم فارسی بودیم آقای کریمی از شانس بد ما آقای کریمی به همراه دانش آموزانی که بعد از صبحگاه آمده بودند به دفتر مدرسه رفت.وما او را ندیدیم او به دفتر رفت وبعد از آنجا به کلاس ما رفت در حالی که ما هنوز در حیات مدرسه منتظر آمدن آقای کریمی بودیم .و فکر می کر دیم که او هنوز نیامده سپس به دوستم گفتم که حالا که معلم نیامده برویم وبه دوستانمان خبر دهیم ولی هنگامی که می خواستیم در را باز کنیم ناگهان صدای معلم فارسی را شنیدیم که در حال درس دادن بود وبه خطر ترسی که از این معلم داشتیم به خاطر اخلاق سنگین وخشک آن وارد کلاس نشدیم و معلم نیز کسی به دنبال ما نفرستاد و برای ما غیبت گذاشت ما به حیات رفتیم واز واز عادت بدی که هر روز انجام میدادیم به تنگ آمده بودیم و از شانس بد ماآن روز امتحان ثلث دوم فارسی داشتیم و این موضوع بیشتر ما را عصبانی می کرد . آن قدر در حیات نشستیم که زنگ تفریح خرد و ما به رفتیم معلمان در راهرو دید وبه ما گفت که دیگر از ما امتحان ثلث نخواهد گرفت و ما بسیسار ناراحت شدیم به او التماس کردیم و به گریه افتادیم راضی نمی شد تا یکشنبه ی هفته ی بعد ما در کلاس نشستیم معلم به ما توجهی نداشت چون به ما گفت دانش آموزان بی انضبات بعد از کلاس تمام دانش آموزان کلاس نزد آقای کریمی رفتند و از آقای کریمی ما را ببخشند تا از ما امتحان بگیردو من و دوستم هم دیگر در حیات منتظر نماندیم و مانند دیگر دانش آموزان بعد از صبحگاه به کلاس درس وارد شدیم و از آنجا منتظر ماندیم تا معلم ها بیایند .
این یکی از بهترین خاطرات من بود پایان
نویسنده : مسلم مرتمی
باسمه تعالی
خاطره ای از: محسن رستمی
یکی از خاطره های که در دوره ای ابتدا بدانیم به وجود آمد ما در روستای خود فاقد مدرسه بودیم و برای مدرسه به روستای معلم کوه می رفتیم در آن دوران در روستای ما تز جاده و ماشین محرومم بودیم و فاصله ی روستای ما با مدرسه دور بود و دوران راهنمایی را در روستای کترا پشت سر گذاشتم و خاطره ای خوب من این بود که زمستان در روستای ما برف زیادی می بارید و ما برای اینکه برف زیاد بود نمی توانستیم به مدرسه برویم و در روستا ی خود شرو ع به برف بازی می کردیم.
متشکرم
جهانسوز رستمی
٣٠/١٠/۱۳۸۵
باسمه تعالی
خاطره ای از: مهران صیّادی
خاطره ای از پدرم
سال اول دبستان در همان روز های اول بود که روزی در کلاس نشسته بودم و درب کلاس را باز کردم و رفتم آب بخورم وقتی برگشتم معلم جلوی مرا گرفت و گفت: کجا رفته بودی گفتم: تشنه ام بود رفتم آب بخورم و معلم گفت: چرا اجازه نگرفتی گفتم: که برای آب خوردن هم باید اجازه بگیریم.
باسمه تعالی
خاطره ای از: سجاد نور محمدی
خاطره ای از مادرم
خاطره ای از دوران اول راهنمایی مادرم یک روز مادرم همراه همکلاسی هایش همانند روز های دیگر در کلاس حاضر شدند و معلم شروع به درس دادن کردن که یک دفعه از مادرم پرسید: خروس در طی روز چند عدد تخم مرغ می کند و مادرم در پاسخ جواب دادخروس در روز 2 عدد تخم می کند.
باسمه تعالی
خاطره ای از:سیروس شجاع شفیعی
خاطره ای از ابولفضل شجاع شفیعی در باره آتش سوزی جنگل
در یک روز ابری از فصل بهار وقتیمن از مدرسه به خانه باز میگشتم که متوجه آتش سوزی شدم گفتم شاید آتش بازی چند بچه باشد اما وقتی نزدیکتر شدم دیدم که جنگل زیبای ما در حال آتش کرفتن ونابود شدن استبا خود گفتمچه کار باید کرد خون سردی خود را حفظ کردم و به طرف آتش دویدم اما کاری از من بر نمیامد چند بار تکرار کردم وهمان نتیجه را گرفتم .
به طرفروستا وخانه دویدم وقتی به روستا رسیدم با صدای بلند فریاد زدم کمک...کمک جنگل آتش کرفته کمک...کمک وقتی که من وسط روستا رسیدم مردم زیادی جمع شده بودند و وقتی که ماجرا را تعریف کردم همه به طرف جنگل دویدند وبا هر چه داشتند و برای خاموش کردن آتش آوردند . یکی از اهلی روستا موتور سیکلت داشت به شهر رفت و آتش نشانی را خبر کرد.
مردم و ماموران آتش نشانی با سعی و کوشش آتش را محار و خاموش کردند. بعد از چند روز ماموران آتش نشانی به خبر دادند که آتش سوزی بخاطر آتشی بود که افرادی که به جنگل آمده بودند قبل از رفتن آن را خاموش نکرده بودند.
خاطره ای از: سید رضا ویشکائی نژاد
با سلام به تمام فرزندان این سرزمین
امروز وقتی به مدرسه پسرم می روم تمام معلمان آنها با دانش آموزان دوست و صمیمی هستند؛ در گذشته اصلاً این طور نبود. دبیران، مدیران و معلمان می گفتند اگر به بچه رو بدهیم پر رو می شوند و سخت گیریها زیاد بود و در گذشته دور حتی تنبیه های سخت هم وجود داشت. من از مدیریت محترم متشکرم که این اجازه را به ما دا تا گذشته خود را زنده کنیم.
کلاس دوم نظری بودم رشته اقتصاد.
مفهوم رقابت را نمیدانستم و از شاگردان زرنگ کلاس کلی بدم می آمد و میگفتم آنها آدمهایی خودخواه و چاپلوس و ننوری هستند همیشه می خواهند خودشان را در دل معلم جا کنند به همین دلیل درس روز مره خودم را میخواندم وآهسته آهسته به همان نمرات عادی و معمولی قانع بودم وقتی معلم درس می داد، درس را می گرفتم منتظر بودم که کسی بلند شود و من از او سوالی بکونم هیچ وقت زحمت رفع اشکال را به خودم نمی دادم یا موقعی که معلم میگفت چه کسی درس را فهمیده است دستم را بلند نمی کردم وبخودم میگوفتم الان سوگلی های کلاس بلند میشوند و تو ضیح میدهند ودر اثر این تمرین و تکرار درس را یاد می گرفتم .
این سال به همین روال گذشت و آخر وقتی موقع کارنامه گرفتن رسید مادرم رفت مدرسه،وقتی برگشت گفت که از اینه یکی از مادر ها به مدرسه آمده است مدیروناظم کلی به آن خانوم تبریک گفتند و گفتند که باید شیرینی بدهد بخاطر اینکه معدل دخترش ١٩ شده بود وبا معدل من خیلی عادی بر خورد کردند معدل من ١٦/١٤ بود.
این حرف تمام تابستان من را خراب کرد و هر وقت مادرم مرا برای کاری سرزنش می کرد ددر مورد چیزی مخالف ت می کرد میگفتم بخاطر معدل من است.
بالاخره اول مهر آمد ومدرسه ها باز شده بود وبه مدرسه رفتم تقریبا با همان همشاگردیان قبلی ، دیگر تصمیم خودم را گرفته بودم از وقتی به مدرسه رفتم با جدیت شروع به درس خواندن کردم ،با خودم گفتم اگر کمی بیشتر درس بخوانم وشهامت جواب دادن به پرسشها ی دبیر را داشته باشم موفق می شوم و در آخر من میشوم مپل فلانی و مادر من هم میشود مثل نادر فلانی معنی رقابت سالم را فهمیدم باید بیشتر می خواندم چندین بار تمرین وتکرار می کردم . از درس تاریخ بیزار بودم باور کنید درس مثلث اتفاق را در موردجنگ جهانی دوم بود 10 دفعه خواندم تا خلاصه آن را یادگرفتم تا توانستم سوالی که در مورد درس تاریخ آمده بود بنویسم تاریخ امتحان ٢٦/٣/٦٢ نمره امتحان ١٩ خواستن توانستن است. رقابت سالم در تحصیلات ، مثبت نگاه کردن به دوستان زرنگ کلاس دقت در تمام امور زندگی، گوش شنوا، چشم بینا، کم کردن توقعات در زندگی روزمره ، سعی و تلاش برای هدف سالم شخص ..........
روز موفقیت در زندگی
سید رضا ویشکائی نژاد
یکی از خاطرات دوران تحصیل اینجانب که تلخ بود کم کم برایم شیرین شد این است که من در یکی از درسها در دوماه اول سال تحصیلی ضعیف بودم دبیر از من پرسید اما من متأسفانه یاد نگرفته بودم و دبیر به خاطر این کار مرا از کلاس درس اخراج نمود که ابتدا این اخراج برایم تلخ بود ولی از آن روز به بعد تصمیم گرفتم که آن درس را بیشتر بخوانم و موفق شوم که بعدها اخراج آن روز برایم خیلی شیرین شد چون سعی کردم بیشتر درس بخوانم و دیگر از کلاس درس اخراج نشوم و همین امر هم اتفاق افتاد که من بعد از آن دیگر از کلاس درس اخراج نشدم .
